گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

دورم دریغ موسمِ عشرت ز دوستان

نزدیک شد که باز شود تازه بوستان

یارم نمی خورد غم من هیچ و من همه

خون می¬خورم به جای مِی آخر نکوست آن

هرگز نداشت بی گره کینه ابروان

سبحانه تعالی آخر چه خوست آن

ای رشکِ آفتابِ جهان تاب روی تو

یا رب چه آفتاب و چه ماه وچه روست آن

گر بر رسند کآفت خورشید و ماه کیست

خورشید و ماه هر دو بگویند اوست آن

از نورِ محض خلقتِ او آفریده اند

چون خلقِ خاکیان نه ز نشو و نموست آن

عشّاق را ز سنگ ملامت حجاب نیست

آن کو نداشت طاقتِ سنگی سبوست آن

یا رب بود که یاد نزاری همی کنند

در بارگاهِ خسرو آفاق دوستان

آن شاهِ سرفراز که در جنب رایتش

بر چرخ نیست اتلس ازرق رگوست آن