گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توام

مرا مران که سگ بر آستان توام

به زلتی که رود از نظر میندازم

که برگرفته ی الطاف بی کران توام

بر اعتماد قبول توام کز اول عهد

عنایت توبه من گفت ضمان توام

نماند هیچ ز من و ز تغلب سودا

هنوز بر سر بازار امتحان توام

توانم از سر جان در هوای تو برخاست

غلط شدم نتوانم که ناتوان توام

چه می کنم ز زمین و زمان و کون و مکان

همین مراد مرا بس که در زمان توام

به عون مرحمتم زین صراط برگذران

که بر سر آمده از پای نردبان توام

به آمدن چو خوشم داشتی به وقت رحیل

خوشم روان کن ازین جا که میهمان توام

گهی نزاری زارم گهی به زاری زار

به هر صفت که برون آوری همان توام