گنجور

شمارهٔ ۷۹۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ز وصلِ تو نفسی بهره بر نداشته ام

بیا بیا که به تو این نظر نداشته ام

شبی به روز نیاورده ام ز فرقتِ تو

که هر دو دیده به خوناب تر نداشته ام

ز حسرتِ شکرت چون مگس دمی نزدم

که هر دو دست به بالایِ سر نداشته ام

تو فارغ از من و بر من شبی به روز نشد

که نالۀ دل و سوزِ جگر نداشته ام

ز عشقِ من همه آفاق را خبر شد و من

ز عشق و عاشقیِ خود خبر نداشته ام

ارادتم به تو بوده ست و در محبّت تو

غمِ بلای قضا و قدر نداشته ام

درین دیار زیارت گهی نمی دانم

که من نرفته ام و دست بر نداشته ام

غمِ نزاریِ مسکین بخور که در همه عمر

به جز غمِ خیر و شر نداشته ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام