گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکش

ملازمم به دل و جان ز دور و نزدیکش

ز بختِ من نظرِ دولتی قوی باشد

که در کنارِ من آید میانِ باریکش

از آن دو هندویِ جادو به زیرِ ابرویِ طاق

شدند بنده به صد دل مغول و تازیکش

بر آستانۀ او آفتاب فخر کند

اگر محّلِ یکی باشد از ممالیکش

چو شب سیاه کند از سپید کاریِ خویش

جهانِ روشن بر من چو زلفِ تاریکش

دلِ نزاریِ مسکین چنان مسلّم کرد

که هم چو مملکتِ خویش کرده تملیکش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.