گنجور

شمارهٔ ۶۸۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دوست می دارم خمارِ چشم مستش

و آن نگار و نقش بر سیمینه دستش

از کجا گویم که از سر تا به پایش

در نکویی هر چه بتوان گفت هستش

سرو را با آن بلندی غیرت آید

از قیامت کردنِ بالایِ پستش

گر نموداری به چین افتد ز رویش

قبله سازد مردمِ صورت پرستش

هر که را برخاست از سودایِ او دل

دم به دم مهری دگر در جان نشستش

ای دریغا توبۀ ده سالۀ من

گرچه محکم بود هم در هم شکستش

خلق می گوید نزاری را چنین دل

در چنان شوخی نمی بایست بستش

از قضایِ عشق نتواند بجستن

بس که جان از طعنۀ دشمن بخستش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام