گنجور

 
حکیم نزاری

این حوریان مگر ز سماوات می‌رسند

یا خود ز خیل خانۀ جنّات می‌رسند

گویی مگر گریخته‌اند از بهشتِ عدن

مستعجلان ز بهرِ ملاقات می‌رسند

یا از برای طوف به دنیا درآمدند

یا از پیِ وفورِ مهمّات می‌رسند

نی‌نی قرینه‌ای دگرست این سئوال را

مهمانِ ما ز محضِ کرامات می‌رسند

بسیار برده‌ایم به حاجت نیازِ خویش

بر موجبِ قبولِ مناجات می‌رسند

ما خود به حقِّ خود برسیدیم و لا محال

با حقِّ خود به وجهِ مکافات می‌رسند

هر قوم را که می‌گذرانند ازین مقام

قومی دگر ز عالمِ طامات می‌رسند

آری چنین بود که بدایات دورها

با سر برند چون به نهایات می‌رسند

اوّل ز لااله به ألّا الله آمدند

از نفی بگذرند و به اثبات می‌رسند

ماییم و پیرِ خویش و خراباتِ عاشقان

هم عارفان به سرِّ خرابات می‌‌رسند

آن‌ها که در بدایتِ فطرت بمرده‌اند

مشکل به زندگی‌ِ قیامات می‌رسند

نی مشکلاتِ سرّ و علن می‌کنند حلّ

نی در رموزِ بحثِ مقالات می‌رسند

در ذاتِ دوست محو شو آخر نزاریا

هم ذاتِ کامل‌اند که در ذات می‌رسند