گنجور

شمارهٔ ۵۰۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا در سینه گر رازی بود هم رازم او باشد

چو با او باشد اسرارم سر و کارم نکو باشد

ترا چشمی دگر باید گر آن بینی که او بیند

ترا جانی دگر باید که آن باشی که او باشد

انا الحق گوی چون حلّاج ترکِ خویش بینی کن

برون زو هر چه خواهی دید اَز او آرزو باشد

خرابات است و مردان اند و خمّارند و خنبِ می

مناجات است و تسبیحم صراحی و سبو باشد

شش ابریشم مرا و چاریک دارد همه عالم

ممالک شش جهت دارد طبایع چارسو باشد

مرا جانی ست وآن بی من فدای دوست خواهد شد

و گر تقصیر خواهد کرد در عینِ علو باشد

ترا با این همه انکار و استکبار کاری نه

چو غیری در نمی گنجد هوایِ دوست هو باشد

گرو بپذیردم شاید وگرنه هیچ نگشاید

برایِ خود نزاری را به رویِ او چه رو باشد

چو توقیفش شود همره به مقصد ره توان بردن

وگرنه سالکان را کی مجالِ جست و جو باشد

سخن باید که جان گوید که تا در جان فرود آید

نه هم چون بلبلِ شوریده سر بی هوده گو باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام