گنجور

شمارهٔ ۴۶۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد

چنان که جانم از آن سوختن بمی‌سوزد

درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل

چو از برون تنم پیرهن بمی‌سوزد

به نامه شرح فراقش نمی توانم داد

که نوک خامه ز دود سخن بمی‌سوزد

چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست

که چرخ را دل بر جان من بمی‌سوزد

بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد

ز سوزناکیِ آهم دهن بمی‌سوزد

ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است

که هر کجا که نشینم وطن بمی‌سوزد

عجب مدار از این سان که گشته ام بر من

دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمی‌سوزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام