گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذرد

کاندیشه خیال تو از یاد بگذرد

گفتم بنالم از تو چنانم که در نفس

چندان مجال نیست که فریاد بگذرد

گفتم به پیش تیر غمت دل سپر کنم

پیکان غمزه تو ز پولاد بگذرد

بر هر که بگذری ببری جانش ای عجب

سروی و سرو همچو تو آزاد بگذرد

شیرین به ناز خفته و در شرط عشق نیست

گر خواب بر دو دیده فرهاد بگذرد

پند پدر نمی شودم استماع وگر

حرفی غلط به سمع درافتاد بگذرد

سی نارسیده عمر چرا توبه می کنم

ور نیز هفت بار ز هفتاد بگذرد

استاد ماست واعظ عشق و ستوده نیست

شاگرد کز نصیحت استاد بگذرد

غافل مشو ز کعبه پیمان ما که عمر

تا بنگری چو غافله باد بگذرد

در نزع رحلت است نزاری دمی بیا

تا چون نفس به قطع رسد شاد بگذرد