گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چه شود گر بپذیری من تر دامن را

خشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را

جان دریغ از تو ندارم اگرم راه دهی

چه محل در صف عشاق نهد دل تن را

هم دل ماست که بر ما به ستم می گرید

مثل این است که هم آهن شکند آهن را

با من ای یار اگر یار منی یاری کن

نه چو یاری که همه زخم زند هاون را

مردمان در حق من هر چه بتر می گویند

چه کنم پیش گرفتم به قفا گردن را

دوست داند که مرا با که سر و کار افتاد

سرِّ روح الله بس مریم آبستن را

من که ام کز تو سخن گویم و از قصّه ی خویش

راستی لافِ فصاحت نرسد الکن را

با رقیبان شده بر بوی توام هم خانه

هیچ کس دوست نبوده ست چنین دشمن را

کو نسیمی ز عرق چین تو تا بنماید

یوسف باد صبا مژده ی پیراهن را

ساقیا دیر مکن زود بده ساغرِ می

گر گرفته ست سرش خشت بر افکن دَن را

تازه رو باش و مینداز گره بر ابرو

به کدورت نتوان خورد می روشن را

از مجاریِ دماغم نرود دود بخور

مگر از آتش می بر فکنی روزن را

خویش را از نفس سوخته دل دار نگاه

که به یک آه بسوزند دو صد خرمن را

آیه ی خلّصه الله به که آمد دانی

به تهمتن که برآورد ز چه بیژن را

شد نزاری ز خیال تو چو سوزن باریک

چه خیال است که بگداخت چنین سوزن را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام