گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

نه آن مرغی ست معشوقم که در هر آشیان گنجد

کدامین آشیان کاندر زمین و آسمان گنجد

نه در عقل و نظر آید نه در جای و جهت باشد

نه در وهم و خیال افتد نه در کون و مکان گنجد

خیال است آن که می خواهی که در سمع و بصر آید

محال است آن که می گویی که در نطق و بیان گنجد

نه ذاتش منکسر باشد نه وجهش منعکس گردد

نه وصفش در صفات آید نه نامش در زبان گنجد

تو گردانی چنان دانی که او در عقلِ حسّ آید

تو گر بینی چنان بینی که او در جسم و جان گنجد

به علمِ او شوی عالم به نورِ او شوی بینا

وگرنه دانش و بینش کجا در بی نشان گنجد

میانِ جان و جان این جا حجابی هست می دانم

وگرنه مبدعِ جان ها کجا در این و آن گنجد

وگر در عین معیونی نمی گنجد چنین باشد

درین معنی چه شک باری عیان اندر عیان گنجد

نزاری تا کی از خامی چه سودا می پزی والله

اگر یک ذرّه زان خورشید در هر دو جهان گنجد

ازین ها هر چه برگفتی که گنجد یا نگنجد چه

مگر هم او بود هم او که با او در میان گنجد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.