گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت

چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت

دریغ سود ندارد چو اختیار از دست

برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت

بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس

که هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت

تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ما

چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت

بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم

ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت

هنوز دیده به هم می نهم تعالی الله

ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت

چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین

فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت

نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده

به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: منبع نزاری
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.