گنجور

 
حکیم نزاری

گر تو بر کشتن من حکم کنی باکی نیست

هیچ دلبستگی از بهر چو من خاکی نیست

ور به زهرم بکشی باز لبم بر لب نه

بهتر از چشمه ی نوشین تو تریاکی نیست

هر کجا سروقدی بود به عمدا دیدم

در همه شهر به بالای تو چالاکی نیست

محترز باش ز آلایش ادناس هوا

پاک رو را بتر از صحبت ناپاکی نیست

عقل اگر خواست که در موکب حسن تو رود

هیچ کس نیست که بر بسته به فتراکی نیست

نه که من در غم عشق تو گرفتارم و بس

از تو در هیچ مکان نیست که غم ناکی نیست

هر چه در حسن جمال تو نزاری گفته ست

بیش از آنی و ازین برترش ادراکی نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

گر دل از عشق توام چاک بود باکی نیست

نیست یک دل که ز عشق تو در او چاکی نیست

مگسل از من که درین باغ گلی نشکفته ست

که به دامان وی آویخته خاشاکی نیست

شوق فتراک توام کشت ولی رخش تو را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه