گنجور

شمارهٔ ۲۸۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

اشتیاقم به کمال افتاده ست

وین هم از حسنِ جمال افتاده ست

عشق تا در رگِ جانم بنشست

عقل در تیه ضلال افتاده ست

این چنین واقعه ها در رهِ عشق

دم به دم حال به حال افتاده ست

حاجبی نیست میانِ من و دوست

بخشِ ما جمله وصال افتاده ست

از کجا می کنم این گستاخی

یار بس خوب خصال افتاده ست

شورِ او در سرِ من دانی چیست

شکرش طرفه مقال افتاده ست

سبزه بر طرفِ لبش پنداری

خضر بر آب زلال افتاده ست

هندویی بر لبِ کوثر دارد

راستی نادره حال افتاده ست

سرِ بی مغزِ نزاریِ نزار

روز و شب در چه خیال افتاده ست

که شبی روز کند با خورشید

در چه سودای محال افتاده ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام