گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست

با که افتاد نگه کن سر و کارم ای دوست

دل سپردم به تو و هیچ تفاوت نکند

گر رسد کار به جان هم بسپارم ای دوست

در کنارِ منی از روی حقیقت شب و روز

از میانِ تو جدا نیست کنارم ای دوست

آخر ای دوست چو من دوست مکن دشمن کام

شاید ای دوست که فریاد برآرم ای دوست

چون رقیب است حجاب گلم آن هم شاید

که شود در قدم از دستِ تو خارم ای دوست

زهره ام نیست که از دوست کنم فریادی

از نزاری بشنو ناله ی زارم ای دوست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.