گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

کُشتی از بس انتظارم آه دوست

بیش از این طاقت ندارم آه دوست

با تو می دانی که چون خو کرده ام

بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست

تا تو رفتی از کنارم بود و هست

پر سرشکِ خون کنارم آه دوست

چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین

همچو زلفت روزگارم آه دوست

چون شوی پیوند جان از ما مبُر

آخرت دیرینه یارم آه دوست

بر من از آشفتگی ها عیب نیست

چون کنم بی اختیارم آه دوست

از نزاری زاری ای مانده ست و بس

هم چنین تا چند زارم آه دوست