گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

می بیارید که می داروی درد حکماست

مکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست

می به تکلیف نباید به کسی داد به زور

جز به مخمور و به این قاعده تکلیف رواست

می به نزدیک بهائم چه بها ارزد هیچ

برو از زنده دلان پرس که جان را چه بهاست

دائم از ماهِ قدح در عرقِ تشویرست

چشمه ی نیّر خورشید که در عین ضیاست

راح بر طلعت محبوب بود راحت روح

مونس و هم دم آن نیز که از دوست جداست

صیقل زنگ زدای است ز مرآت وجود

روح بخشی که نسیمش حسدِ بادِ صباست

خویش را باز نمودیم معیّن که چه ایم

مدعی از پی ما عیب کنان بهر چه راست

سر طامات نداریم چو تقلید پرست

مذهب مدعیان زرق و نفاق است و ریاست

هرکسی را روشی باشد و رویی و رهی

راه و روی و روش ما به درِ اهلِ صفاست

جوهری صاف تر از می نبود ای صوفی

از نزاری بشنو تا به تو برگوید راست