گنجور

شمارهٔ ۱۴۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است

راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است

سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال

گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است

سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر

در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است

چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد

گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است

عقل من گر خجل از عقل فرومایه شود

ماورا از پی بی شرمی مادون خجل است

چون کشد بار غم عشق نزاری نزار

عشق باری ست که از حملش گردون خجل است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام