گنجور

شمارهٔ ۱۳۲۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

اگر ز قصه ی ما یک ورق فرو خوانی

عجب ز صورتِ احوالِ ما فرو مانی

ز شوق اگر چه دلم در جهان نمی‌گنجد

ولی تو در دلِ تنگم نشسته چون جانی

به جان مضایقتی نیست بنده بنده ی تست

همین بس است که از حالم این قدر دانی

حدیثِ زلفِ تو گفتم به حلقه عشاق

که در سواد وی است آفتابِ پنهانی

قیامت از همه برخاست از تغلّبِ شوق

میانِ جمع که دید این همه پریشانی

تعجبی دگرست این که حلقه حلقه ی او

به گردِ گویِ زنخ‌‌دان شده‌ست چوگانی

ز چشمِ مستِ تو گفتم حکایتی و شدند

به حالتی که چه گویم ز فرطِ حیرانی

عجب تر این که سیاهی گرفت مسندِ ترک

ز یک تبار به جسمانی و به روحانی

ز سیمِ دستِ تو کردم به رمز تشبیهی

خرد به طعنه به من گفت جانی و کانی

سرِ بلا قدِ بالای تست اولا آن

که از خدای بترسی و فتنه بنشانی

شبی حکایتِ تشویشِ عشق می‌کردم

خیال گفت مگر بی خبر ز طوفانی

ز صد شجاع یکی در مصافِ عشق هنوز

ندیده‌ای چو ببینی عنان بگردانی

محیطِ عشق و تو بیگانه ز آشنا زنهار

مرو دراو و براندیش از پشیمانی

نزاریا سرِ خود گیر و از بلا بگریز

تو با حریفِ قوی ، پنجه کرد نتوانی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.