گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

باد از طرفِ شمال برخاست

معشوقه مشک خال برخاست

آشفته سهیلِ نیم خوابش

ناگه ز خمِ هلال برخاست

باز آرزویِ صبوح کردش

بازش هوسِ زلال برخاست

از سینه عودِ سوزناکش

فریاد زگوش مال برخاست

بیتی دو سه در بدیههء فکر

ز آن طبعِ شکر مقال برخاست

باد از رخِ گل نقاب برداشت

بلبل ز پیِ وصال برخاست

پیرامن آب سبزه بنشست

از طرفِ چمن نهال برخاست

خرّم تنِ آن که از پیِ عشق

با صبحِ خجسته فال برخاست

چندین شر و شور اهلِ دل را

از فتنهء جاه و مال برخاست

سوداست همه جهان و سودا

از وسوسهء خیال برخاست

در دستِ هوا زبون نزاری

نتوان زِ سرِ محال برخاست

زاهد که به پایِ چنگ بنشست

از معرضِ احتمال برخاست

آنجا که اسیرِ عشق بنشست

سلطان به صفِ نعال برخاست