گنجور

شمارهٔ ۱۲۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاست

هر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست

در خمِ زلفِ بتی مانده باشد محبوس

هم مگر بادِ صبا زو خبری آرد راست

اعتمادی نبود بر دلِ هر جاییِ من

راست گویم که دل غافلِ نا پا برجاست

گر به انصاف رود داوریِ دیده و دل

گنه دیدهء شوخ است که دل قیدِ بلاست

این دگر هست که مشّاطهء فطرت ز ازل

نقشِ هر جنس به تقدیر چنان کرد که خواست

گر نمیخواست که مجنون شود آشفتهء عشق

رویِ لیلی ز پی فتنه چرا میآراست

من خود از دستِ رقیبان شدهام دیوانه

عاقلی کو که نه از عشق سرش پر سوداست

هر کجا بر سرِ کویی بنشستم عمدا

رستخیز آمد و طوفانِ ملامت برخاست

زاریی دارد و فریاد رسی میطلبد

بر نزاری چه ملامت که رقیبش به قفاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام