گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بی می منشین اگر دلی داری

وز عمر امید حاصلی داری

خرم دل بی غم تو گر خاطر

با عهد وصال مقبلی داری

مجنون شو و دم مزن دگر تا کی

خود را به محل عاقلی داری

از خود به در آی اگر از او خواهی

بشتاب که دور منزلی داری

دی گفت یکی که ای سر آشفته

همواره تو پای در گلی داری

گفتم چه کنم که من به گردابم

تو خوش بنشین که ساحلی داری

چندین چه کنی نزاریا زاری

بر پای مگر سلاسلی داری

موقوف چه مانده ای نمی دانم

جز محنت عشق مشکلی داری