گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بامن ای یار ندانم سر یاری داری

من برآنم همه باری که نداری داری

اگرت رغبت این خیر بود آن قدرت

که من دلشده را کار برآری داری

من به جان در طلب وصل تو الا با من

هر کجا می نگرم خلوت کاری داری

با که خوردی می و خلوت به کجا کردی دوش

در تو پیداست که چشمان خماری داری

نیست بر مجمر حسن تو بخوری ز وفا

تو همان شیوه ی خوبان بخاری داری

من تو را خور نخوانم که تو فردوس منی

جز وفا جمله ی اوصاف حواری داری

از فراق تو دریغا که نزاری را نیست

آن فراغت که تو ازکار نزاری داری

دوستی کرد و بگفت از سر لطف ای مسکین

کار زر دارد و همواره تو زاری داری