گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بتا بر سرو می گویند خورشید روان داری

بر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری

چنین رویی که می گویند می خواهم که بنمایی

عجب دارم من این معجز مگر فی الجمله آن داری

چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس را

که هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری

مرا هر کس که در کویت ببیند باز می پرسد

که مسکین از کجایی تو بگو تا چند جان داری

به دل داری مگر گفتم قدم خواهی زدن با ما

کنون خود در تو می بینم مقامات جهان داری

اگر صد خون به یک غمزه بریزی کس نمی پرسد

مگر یرلیغ ترخانی ز سلطان ایلخان داری

نزاری را روا داری به زاری در فراق خود

بدان ماند که دور از تو دلی نامهربان داری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام