گنجور

شمارهٔ ۱۱۷۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر آتشی چو من در میان جان بودی

ز اندرون تو وقتی برآمدی دودی

نصیحتی که مرا می کنی به دیده قبول

بکردمی اگرم گوش خفته بشنودی

ز مطرب و می و چنگ ای پدر مکن منعم

که نه بری برم از کوشش تو نه سودی

بسا وجود که مردار با عدم رفتی

اگر نه عشق چنین قاتلی قوی بودی

وگر موکّلِ فطرت نداشتی بر سر

دلِ ستم گرِ ما را که کار فرمودی

ترا نمی‌شودِ ای ماه روی رغبتِ آن

که از وجود تو بی‌چاره‌یی بیاسودی

هلاک می‌کنی و روی می‌نمایی باز

سراب می‌کند از دور تشنه خشنودی

دریغ اگر بصری داشتی ملامت‌گر

که هم چو من نظری ناگه از تو بر بودی

نزاریا به بلا گر نمی‌بدی لایق

زمانه‌ات به سرِ عشق راه ننمودی

اگر مراد بدادی جهان به کس مجنون

ز هجر لیلی بی‌چاره تن نفرسودی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام