گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

برفتی و ما را به هجران سپردی

بس از عشوه بازآ که از حد ببردی

تصور نبودم فراموشی از تو

دریغا که بر مَنسیانم شمردی

به خار ستم چشم عقلم خلیدی

به دست جفا حلق جانم فشردی

نصیحت کنم خویشتن را که ساکن

فرودآ به پای خُم کار دُردی

کسی را یک جو ندارد غم تو

تو تا چند کوشی که از غم بمردی

نزاری نگفتم حذر کن ز قلزم

برفتی و خود را به طوفان سپردی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.