گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

این بار شد از دستم کار دل سرگشته

اکنون منم و چشمی در خون دل آغشته

پر شور شری دارم گو در سر این سر شو

بر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته

آب و گل ما شد خون از قدرت صنع او

ایزد گل آدم را بی فایده نسرشته

بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوان

بنگر به لب سبزه بنشین به سر کشته

نظاره گهی دارم صحراش ریاض خلد

یک روز نمی آیی با ما سر آن پشته

بر مجلس عشاق آی بی خویشتن و بنگر

هم کشته در او زنده هم زنده درو کشته

دردا که نزازی شد باریک تر از سوزن

هم عاقبت از جایی سر بر کند این رشته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام