گنجور

شمارهٔ ۱۰۳۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنین

نکنی بر منِ دل‌سوخته انکار چنین

تو ندانی که مرا با که سر و کار افتاد

که برفته‌ست دل و دستِ من از کار چنین

نه که من رسمِ محبّت به جهان آوردم

کاین همه ولوله برخاست به یک‌بار چنین

تا نیفکند مژه بخیۀ اشکم بر روی

عشقِ من فاش نشد بر سرِ بازار چنین

با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشد

گو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین

تو به جامِ می و عشرت شده مشغول چنان

من به دستِ غم و اندوه گرفتار چنین

آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیست

که ز من دل‌بر برخاسته بیزار چنین

هیچ‌ افسرده ندارد غمِ من تا گوید

چون به سر می‌بری ای سوخته بی‌یار چنین

از نزاری‌ِ به زاری همه بیزار شدند

که چرا عاشقِ بی‌وقت شدی زار چنین



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.