گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

تا از برِ من رفتی رفته‌ست قرار از من

زارم چو میانِ تو ای‌کرده کنار از من

گر تو نکنی محوم از آینۀ خاطر

کس در دو جهان دیگر گو یاد میار از من

گو عقل درین حالت تشنیع مزن باری

یا پای درین ره نه یا دست بدار از من

گر بی‌خودییی کردم آشفته چنین باشد

تو شرطِ بزرگی را خرده مشمار از من

من بلبلِ مشتاقم شوریدۀ گل‌رویی

مشنو که برآید دم بی‌نالۀ زار [از] من

من بر سر راه‌ِ تو با چشمِ دُر افشانم

تشریفِ وصال از تو ترتیبِ نثار از من

گر وعده نمی‌دادی وصل تو نزاری را

هجر تو برآوری یک‌باره دمار از من