گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ندیدیم هرگز به عمر دراز

در بسته بر می که نگشود باز

عجب نبود از می که هنگامِ بود

گر آید ز کتمِ عدم در وجود

بجایی کند دستگیری مست

که چرخش نهد بر زمین پشت دست

اگر در زمین نیز باشد دفین

چو می‌خواره سر بر زند از زمین

اگر شمّه‌ای از کرامات می

بگویم عجایب بمانی ز وی