گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

وقت شد سبزه فرش در پیچد

ابر خرگه به یکدگر پیچد

آفتاب از کمین برآرد سر

پنجه ابر باد برپیچد

مسند سبزه نخل بگذارد

ز افسر غنچه شاخ سر پیچد

همه ذرات خاک بت گر را

تار زنار بر کمر پیچد

حسن و رنگی جهان نموده به وهم

سیمیا را بساط درپیچد

زاغ گرنه به حد کند پرواز

بهمش چرخ بال و پر پیچد

اصل بهتر که ترک فرع کند

پای در دامن اثر پیچد

دیده سیل بهار شد که جهان

به هم اوراق خشک و تر پیچد

تر و خشکی که کوه و صحرا راست

خرده لاله در شرر پیچد

زحمت خار و رنج خارا را

لاله در پاره جگر پیچد

ارغوان را که خون کند سیلان

ساعد از نوک نیشتر پیچد

بس فریب چمن «نظیری » دید

از بهشتش عنان نظر پیچد