گنجور

 
نیر تبریزی
 

منم امروز که در صنعت عشق استادم

آه جانکاه مرا تیشه و من فرهادم

بعث نیست در این دیر کهن فریادم

فاش میگویم و ازگفتۀ خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

چون کشم رخت از ایندهکده یست رواق

پا نهم بر سر این نه فلک زرین طاق

بر سر سدرۀ طولی فکنم طرح وثاق

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

در ازل مسکن و مألوف نه اینجایم بود

گلشن قدس و لب ماء معین جایم بود

پایۀ چرخ برین پست ترین جایم بود

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

چو بدین دیر بر افتادم از آن بزه سرور

خیره شد چشم دلم از اثر شعلۀ طور

بسر افکنده مرا آرزوی وصل تو شور

سایه طوبی و دل جوئی حور و لب جوی

بهوای سر کوی تو برفت از یادم

واعظ افسانۀ بیهوده مخوان با من زار

که من شیفته را پند نیاید در کار

دل سودا زده چون برکنم از مهر نگار

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چکنم حرف دگر یاد نداد استادم