گنجور

 
نیر تبریزی
 

شه کبریا منشا توئی که امیر عز مجلّلی

به تو زیبد عرش جلال حق که به تاج قدس مکلّلی

چو نخواست حق ز کمال خود نظری به سوی مثال خود

بگرفت پیش جمال خود ز هویت تو سینجلی

لمعات نخله موسوی نفخات خلقت عیسوی

ز فروغ روی تو پرتوی ز هوای گوی تو شمألی

توئی ای امیر جهانگشا که ز بدو خلقت ماسوی

به سریر رفعت کبریا نه نشسته چون تو مجللی

به ظلم سکندر آب جو، به طوی کلیم فرشته خو

به سنای نور تو راه پو، ز ضیای نار تو مصطلی

توئی آنکه خواست چو ذوالمنن زره عنایت و فضل و من

ز طلوع طلعت خویشتن به ورای خویش تفضّلی

ز تنزّه احدیتش ز تقدس صمدیتش

بنمود سرّ هویتش زجلال ذات تو منجلی

توئی آن مثال بدیع حق که ز بعد ذات منیع حق

نکشیده کلک صنیع حق به کمال شخص تو هیکلی

ز تو صادر اول ما ذکر به تو لاحق آخر مازبر

تو خود آن مهین مقتدر که هم آخری که هم اولی

به دلیل آیه انمّا و نصّ سوره هل اتی

به صریح لو کشف الغطا و خطاب سر سینجلی

به نبی ظهیر و معین توئی و امیر ملک یقین توئی

و مجیر روح الامین توئی و به کاینات توئی ولی

کسی ار ز پرده به جز صدا نشنید و خواند تو را خدا

فلقد أشار بما بدا و حماک عنه بمعزلی

به حجاب قدس حریم حق توئی آن نهفته ندیم حق

که هنوز صنع قدیم حق ننموده کنز نهان جلی

لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی

ز چه رو ألست بربکم نزنی بزن که بلی بلی