گنجور

 
نیر تبریزی
 

مرغی شکسته درخور تبر ستم نبود

گیرم مقیم زلف تو صید حرم نبود

بیدار بخت من که شدم صید شست تو

پیکان جان شکار ترا صید کم نبود

شد قاتل از سر من و غم میکشد مرا

گر بود بر سرآنکه مرا کشت غم نبود

آنرا که دلخوش است بسیری ز بوستان

راندن ز در نشانۀ اهل کرم نبود

جمشید را بسلطنت ما چه اشتباه

او را ز دور اینهمه خیل و حشم نبود

در دفتر چکامۀ خوبان روزگار

جستیم نقش مهر اثری زینرقم نبود

حسنت نگین لعل بخط بر خطا سپرد

موری سزای سلطنت ملک جم نبود

با آنکه با تو بسته ام عهدی قدیم من

نگرفتمی دل از تو گر این نیر هم نبود

گر هر صنم نظیر تو بودی بدلبری

مسجود اهل دل بجهان جز صنم نبود

این حسرتم کشد که چو باز امدی بناز

ما را سری بپای تو در هر قدم نبود

مجنون که گاه سلطنت وحش و طیر یافت

نیرّ چو ما بملک بلامحتشم نبود