گنجور

 
نیر تبریزی
 

چندم از کشمکش موی تو جان اینهمه نیست

عمر پیری کهن ای تازه جوان اینهمه نیست

دل ما و هدف نیر نگاهت هیهات

اعتبار من بی نام و نشان اینهمه نیست

مگرم از در لطفی اگر آید ساقی

که سبک روحی اینرضل گران اینهمه نیست

باز ماندی زره شهوت نفس ای زاهد

ذوق همخوابگی حور جنان این همه نیست

چند پوئی چو سکندر زپی آب بقا

ترک ظلمات جهان کن که جهان اینهمه نیست

بالش خشت و کلاه نمد فقر کجاست

لذت تخت جم و تاج کیان اینهمه نیست

خیمه ما بسر ذروه لاهوت زنید

وسعت دایره کونمکان اینهمه نیست

دمبدم ریزد اگر شهدروان زانلب نوش

چه عجب حوصله تنگ دهان اینهمه نیست

پنجه ساعد سیمین تو آزرده مباد

ورنه در دل اثر تیر و کمان این همه نیست

حشم غمره باندازه بتاراج فرست

فحت کشور غارت زدگان این همه نیست

نیرا هلهله پیر زنان میکشدم

باکم از کشمکش تیر زنان این همه نیست