گنجور

 
نیر تبریزی
 

سالها گوشه غم بود دل ریش مرا

باز عشق آمد و افکند به تشویش مرا

صورت شیخ گرفتم بنظر جلوه نداشت

بعنایت نظری ای بچه درویش مرا

با کمند سر زلفت همه چشم است بچشم

مردم ارنام کند صوفی بدکیش مرا

نیمه جانی بستن از من و عذر مپذیر

که گمان نیست که مقدی هله زین پیش مرا

همه شور است که افکنده لبانت بعراق

ای همه شور نگاهی بدل ریش مرا

باز کن طره چل تار که از یاد برفت

ذکر صد دانه زهاد کچ اندیش مرا