گنجور

 
نیر تبریزی

شد چو شاه تشنه نومید از حیات

تافت رو از حرب گه سوی فرات

بی درنگ از تشنه کامی مرکبش

خواست تا آبی رساند بر لبش

گفت باری بس گران داری به دوش

ای براق عرش پیما آب نوش

خوش بخور خوش گرچه هر دو تشنه ایم

خستهٔ زخم و خدنگ و دشنه ایم

آن سمند تیز هوش از روی شاه

شرمساری برد مانا زین گناه

سرکشید از آب یعنی کای همام

بی تو بر من آب خوش بادا حرام

شاه را رقت بدان مرکب گرفت

جرعۀ آبی به پیش لب گرفت

کافری تیری رها کرد از کمان

وه چه گویم خاک بادا بر دهان

نارسیده بر لب نوشینش آب

شد پر از بیجاده درج لعل ناب

با لب خشک و دهان پر ز خون

آمد آن شه گوهر، از دریا برون

شد چو شیر شرزه سوی رزمگاه

حیدرانه برد حمله بر سپاه

از نهیب نعره های صف شکر

شد فلک بر صیحهٔ این المفر

گرم پیکار آن خدیو عشق کیش

که گرفتندش صحیفه عهد پیش

آمد از هاتف به گوش او ندا

از حجاب بارگاه کبریا

کای حسین ای نوح طوفان بلا

این همان عهد است و اینجا کربلا

تو بدین رو که کنی جنگ آوری

پس که خواهد شد بلا را مشتری

تیغ اگر این است و بازو این که هست

در ره ما پس که خواهد داد دست

تو بدین نیرو که تازی بر سپاه

جان که خواهد داد جانان را به راه

هین فرود آ، ای شه پیمان درست

که بساط کبریائی زان توست

مصطفی و مرتضی و فاطمه

چشم بر راهند با حوران همه

ای حریم وصل ما ماوای تو

اندرا خالی است اینجا جای تو

مغز را برگیر و ترک پوست کن

اندرا سیر جمال دوست کن

اندر آ، وجه الله باقی توئی

مقصد اقصی ز خلاقی توئی

چون پیام دوست از هاتف شنید

دست از پیکار دشمن بر کشید

گفت هاشا من نیم در عهد سست

این کشاکش ها همه از بهر توست

آشنای تو ز خود بیگانه است

خود توئی تو گر کسی در خانه است

عشق من با او حدیث اختیار

مسئله دور است اما دور یار

عشق را نه قید نام است و نه ننگ

جمله بهر توست چه صلح و چه جنگ

صورت آئینه عکسی بیش نیست

جنبش و آرام او از خویش نیست

این کشاکش نیستم از نقض عهد

قاتل خود را همی جویم به جهد

ورنه من بر مرگ از آن تشنه ترم

هین ببار ای تیرباران بر سرم

 
sunny dark_mode