گنجور

 
عمادالدین نسیمی
 

حیات زنده دلان جز به عشقبازی نیست

مباز عشق به بازی، که عشق، بازی نیست

دلا بسوز ز عشقش چو شمع و جان بگداز

که کار عشق بجز سوز و جانگدازی نیست

طهارتی که نسازی به خون دل، می دان

که در شریعت صاحبدلان نمازی نیست

متاب روی ز خدمت که بر در محمود

طریق بنده مخلص بجز ایازی نیست

نمی خورد غم حالم چنین که می بینم

طبیب درد مرا عزم چاره سازی نیست

به جور و عشوه و نازم چه می کشی هردم

که گفت یار مرا رسم دلنوازی نیست

به خاک پاک شهیدان عشق خونریزت

که هرکه پیش تو خود را نکشت غازی نیست

وصال زلف تو خوشتر ز عمر جاویدان

که بر سر آمده عمری بدین درازی نیست

به دولت غم عشق رخت نسیمی را

نظر به سلطنت از روی بی نیازی نیست