یکی روز شد پهلو نامور
بر دادگر خسرو تاجور
بدو گفت کای شاه با داد و راه
بسی وقت باشد زسال و زماه
برون آمدستم ز پیش پدر
همان شاه کیخسرو تاجور
به من بر شبی نگذرد بی شتاب
که من باب خود را نبینم به خواب
اگر چه شهنشاه با هوش وفر
جهاندار و گردنکش و نامور
بسی شاد باشد که من زین دیار
بوم شاد با رامش و میگسار
ولیکن بسی روزگار دراز
بباید شدن سوی آرام وناز
چو این گفته بشنید فرطورتوش
دلش زانده دختر آمدبه جوش
به ناکام بایست دادن جواز
فراوان بیاراستش برگ و ساز
زاسب و ز اشتر فزون از شمار
بفرمود تا جمله کردند بار
زهرگونه آلت که بد در خورش
زبهر جوان مرد و از لشکرش
زگنج و زدینار و از تاج وتخت
بفرمود چندان شه نیک بخت
که مرد مهندس شمارش ندید
نه از نامداران پیشین شنید
چو پر حواصل برآورد راغ
برافروخت کیوان زنیکی،چراغ
سپهبد فرامرز روشن روان
برون رفت با نامور سروران
همه شهر،پرناله ودرد شد
رخ نیکخواهان زغم،زرد شد
برفتند هرکس زخورد وبزرگ
به همراه آن شیرمرد سترگ
خروشان بپیمود فرسنگ بیست
همی هرکس از بهر او خون گریست
ازو بازگشتند از آن پس به درد
همه با غم و ناله و آه سرد
چو زو بازگردید فرطورتوش
جوان سرافراز با رای وهوش
گرازان به راه اندر آورد سر
چو شیر ژیان در پی گورنر
به ره بر نکردش فراوان درنگ
چو با مرز چین اندر آمد به تنگ
که پیوسته هندوان بود چین
به قنوج نزدیک بود آن زمین
به زودی همی خواست مرد جوان
کز آن ره گراید به هندوستان
کجا پانزده سال بگذشته بود
کز ایشان سپهدار برگشته بود
به هر سال،یک ره زگرد گزین
فرستاده رفتی به ایران زمین
بدو نیک،هر چش گذشتی به سر
نمودی به باب و شه دادگر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی درباره جوانی به نام فرطورتوش روایت میشود که با احساس غم و اندوه از پدرش، کیخسرو تاجور، از سرزمین خود سفر میکند. او به پدرش میگوید که نمیتواند شبها آرام خوابیده و او را ندیده بگذراند. بعد از شنیدن این صحبتها، پدر برای او تجهیزات و مایحتاج سفر آماده میکند و او با همراهی سپهبد فرامرز و دیگر سروران، به سفر میرود. در این سفر، مردم از جدایی او غمگین هستند و با اشک و آه او را وداع میکنند. فرطورتوش در مسیر خود به طرف هندوستان حرکت میکند و به زودی به سرزمین دشمنان میرسد و به فکر فرار از آنجا است. این متن به ما نشان میدهد که بین عشق به وطن و احساس وظیفه، چگونه جوانان تجربههای سختی را تحمل میکنند.
هوش مصنوعی: روزی معروفترین و دادگرترین پادشاه، که تاج پادشاهی را بر سر داشت، ظاهر شد.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پادشاه، تو که عدالت و روشنی بخش هستی، زمان و فصلهای زیادی در پیش داریم.
هوش مصنوعی: من از نزد پدرم بیرون آمدم، همان پادشاه کیخسرو که تاج را بر سر دارد.
هوش مصنوعی: شبهایی برای من نمیگذرد که با عجله سپری شود، زیرا در خواب نمیتوانم درخت خود را ببینم.
هوش مصنوعی: هرچند پادشاه باهوش و فرمانروای جهان، داراى قدرت و شهرت بسیار است.
هوش مصنوعی: بسیار خوشحالم که از این سرزمین با شادی و همراه با نوازنده و شراب به دور میروم.
هوش مصنوعی: اما باید زمان زیادی بگذرد تا به آرامش و راحتی برسیم.
هوش مصنوعی: وقتی فرطروت این سخن را شنید، دلش به شدت تحریک شد و دخترش به وجد آمد.
هوش مصنوعی: به بینتیجه و ناامید، بسیار اجازه دادند و او را با امکانات و ابزارهای مختلف تجهیز کردند.
هوش مصنوعی: از اسب و شتر بیشتر از تعداد نیاز بود، دستور داد تا همه بارهایشان را جمع کنند.
هوش مصنوعی: هر نوع سلاحی که برای کشتن جوانمردان و سربازانش مناسب باشد.
هوش مصنوعی: شاه خوشبخت فرمان داد که از گنج و سکه و تاج و تخت به اندازه کافی بفرستید.
هوش مصنوعی: هیچ کس از مهندسان و سازندگان، نام و نشانی از بزرگانی که قبلاً بودند، نشنیده و نمیشناسد.
هوش مصنوعی: زمانی که پرندگان به پرواز در میآیند و خوشحالی را به ارمغان میآورند، به همان اندازه که ستارهها میدرخشند، نور و روشنایی را منتشر میکنند.
هوش مصنوعی: فرامرز، فرمانده شجاع و نیکوکار، با بزرگانی معروف و respected از شهر خارج شد.
هوش مصنوعی: در تمام شهر، هر کس در حال ناله و زاری است و کسانی که دل نیکو دارند، از غم و غصه چهرهشان زرد شده است.
هوش مصنوعی: همه افراد از میدان جنگ رفتند، به جز آن مرد بزرگ و دلیر که در کنار او ایستاده بود.
هوش مصنوعی: هر کس برای او خون گریست، با شتاب و شور و حرارت بیست فرسنگ را طی کرد.
هوش مصنوعی: آنها پس از او به سمت درد و رنج برگشتند و با غم و ناله و آهی سرد به زندگی ادامه دادند.
هوش مصنوعی: وقتی که او بازگشت، جوانی با وقار و باهوش و تدبیر وارد شد.
هوش مصنوعی: گرازان در راه سر به جلو میآورد، مانند شیری که در پی شکار است.
هوش مصنوعی: در مسیر سفر طولانی نایستاد، زیرا وقتی به مرز چین رسید، به تنگنا و سختی افتاد.
هوش مصنوعی: این زمین همیشه به هند مربوط بوده و به چین نزدیک است، در حالی که قنوج هم در نزدیکی آن قرار دارد.
هوش مصنوعی: مرد جوان به زودی تصمیم گرفت که از آن مسیر خارج شود و به سمت هند برود.
هوش مصنوعی: پانزده سال گذشته بود و در این مدت، سردار آنها بازگشته بود.
هوش مصنوعی: هر سال، یک راهی برای سفر و ارتباط با ایران انتخاب میکردی و فرستادگانی به آنجا میفرستادی.
هوش مصنوعی: تو نیکو هستی، هرچه از تو بگذشت، به سر رسیدی و به آن کسی که حاکم و عادل است، تسلیم شدی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.