بخش ۱۷۰ - رفتن فرامرز با لشکر،همراه فرطورتوش در میدان و گوی زدن فرامرز و ایرانیان وشرح آن
ز دو روی لشکر بیاراستند
صف گوی و چوگان بیاراستند
ز یک رو سرافراز شیر ژیان
ابا ده دلاور ز ایرانیان
ز روی دگر شاه فرطورتوش
ابا ده جوانمرد با رای و هوش
ز میدان چو برخاست گرد نبرد
برآمد خروشیدن دار و برد
سوار اندر آمد به پیش سوار
بر آمد ز چوگان به کیوان غبار
گه این کرد هوی و گه آن برد گوی
دژم کرده رخسار با گفت و گوی
سواران ایران و گرد دلیر
بر گوی رفتند مانند شیر
یکی گوی زد پهلوان بلند
تو گفتی که بر اوج مه بر فکند
هر آن گه که بر گوی چوگان زدی
ازو گوی گردان سرافشان شدی
بدان سان شدی در هوا ناپدید
تو گفتی که گردونش بر خود کشید
هنوز از هوا نامدی بر زمین
که آن شیردل پهلوان گزین
به زخمش چنان تیز برداشتی
که هرکس که دیدیش پنداشتی
کجا از خم ماه نو گوی بجست
بشد راست بر دامن مه نشست
گر از دام عقرب شدی گوی مهر
گرفتش به بر باز گردون سپهر
به میدان در از زخم چوگان او
نیارست رفتن کسی پیش گو
سواران که با او به میدان بدند
همه نامداران و گردان بدند
از آن زخم چوگان فرو ماندند
بسی آفرین ها بدو خواندند
زمانی چو بگذشت ازین گونه کار
برآسود از گوی بر نامدار
ز میدان سوی کاخ و ایوان شدند
سوی رامش و بزم شادان شدند
نهادند بر کف می لاله رنگ
پریچهره بر دست مزمار و چنگ
به مستی چنین گفت فرطورتوش
بدان پر خرد مرد با رای و هوش
که نزدیکی شهر یک روزه راه
یکی مرغزار است و نخجیرگاه
سزد گر بدان جا گذاری کنیم
یکی هفته آنجا شکاری کنیم
فرامرز گفتش که فرمان توراست
تویی مهتر و رای و پیمان توراست
سپهبد چو از کوه بنمود تاج
به دل پر به مشک و به زنگار عاج
نشستند بر اسب گردان شاه
ابا شیردل پهلوان و سپاه
سوی دشت نخجیر کردند روی
همه راه شادن و نخجیرجوی
جهاندار فرطورتوش گزین
ابا رهنما موبد پاک دین
جدا می نگشتند از پهلوان
به هر جا که او تیز کردی عنان
برابر بدندی ابا او به هم
بدان تا ببیند از بیش وکم
هنرهای آن شیرمرد دلیر
ابا غرم و گوران و آهو و شیر
پدید آمد از دشت نخجیر و گور
به دلهای گردان درافتاد شور
جهان پهلوان بارگی تیز کرد
برآورد از آهو و گور گرد
یکی گور نر دید گرد دلیر
که می آمد از برز بالا به زیر
یکی نره شیر از پس او دمان
همی شد خروشان دمان و ژیان
خدنگی بزد بر بر گور نر
به تیزی برآورد از گور سر
گذر کرد و از سینه گور تیر
برآمد به پیشانی نره شیر
ز مغزش برون رفت تیر خدنگ
بیفتاد بر دشت کش بی درنگ
بدین گونه بر دشت نخجیرگاه
بکردش همان گور و آن دو تباه
دگر باره آمد یکی شیر نر
بغرید بر پهلو نامور
چو آن از کمان باز بگشاد شست
بزد سینه دد ز تیرش بخست
به جنگ اندر آمد دد تیز چنگ
پس و پشت آن شیروش گشت تنگ
دو چنگ اندر آورد و زد ای شگفت
سرین سمند سپهبد گرفت
دلاور بپیچید بر دشت کین
کشید از میان تیغ بر پشت زین
بزد بر میان دهان خنجرش
جدا کرد از تن دو گوش و سرش
بیفتاد بر جای شیر ژیان
به زاری برآمد روانش ز جان
یکی شیر دیگر ز دنبال گور
نشسته برآورده از گور شور
براند از پسش پهلو نامور
بدان تا نماید ز مردی هنر
چو نزدیک شد به گور و به شیر
همی شیر بالا بد و گور زیر
بزد تیغ زهرآب گون شیرمرد
به یک زخم مر هر دو را پاره کرد
چنان راست زد تیغ مرد دلیر
که شد نیمی از گور بر نیمی ز شیر
اگر هر دو نیمه بسنجد کسی
نبودی به هم بر فزونی بسی
به یک تیر پرتاب دو غرم نر
همی تاختند از پس یکدگر
خدنگی بینداخت مرد جوان
بزد بر بر غرم تیره روان
شد از سینه غرم پیشین برون
نبد پر و پیکان تیرش به خون
یکی گاو کوهی چو کوه روان
ز کوه اندر آمد به صحرا دوان
برانگیخت بالای با توش و تاو
چو شیر اندر آمد به نزدیک گاو
ببازید شست از بر پشت اسب
بغرید مانند بانو گشسب
گرفتش همی گردن و یال و شست
بپیچید و کردش ابر خاک پست
پلنگی یکی گور افکنده بود
همان گور اندر کفش زنده بود
چنان تاخت اسب آن یل تیزچنگ
که بربود گور از کف آن پلنگ
چو آن گور از دست آن در ربود
بیامد دگر باره برسان دود
بزد چنگ و بگرفت یال پلنگ
بگردید بر گور زد بی درنگ
بشد تازه پس شاه فرطورتوش
بسی آفرین کرد زین زور و توش
به دل گفت زین سان نبیند کسی
چو این نامداری به گیتی بسی
بدین شیرمردی و این زور و فر
بدین سرفرازی و چندین هنر
ندید و نبیند چو کیوان و هور
کزو چشم بد باد پیوسته دور
کسی کش بر دیو و شیر و پلنگ
ندارد ز پیکار اوشان درنگ
خدایا نگه دار این گرد شیر
بماناد پیوسته شاد و دلیر
چو یک چند در دشت نخجیرگاه
ببودند رامش کنان با سپاه
از آن جا سوی شهر بازآمدند
دلارای و با کام و ناز آمدند
نشستند یک ماه دیگر به بزم
بیاسود سرها سراسر ز رزم
سر ماه دستور فرطورتوش
چنین گفت با شاه پاکیزه هوش
که گر چند رامش خوش و خرمست
نخوانمش دل پر خره در غمست
هنر گر کنون کار این پهلوان
ببیند یکی شاه روشن روان
دل شه ز گفتار او تازه گشت
بدو شادمانی بی اندازه گشت
چو دخته شد از نامدار انجمن
پراکنده گشتند سران تن به تن
بدو گفت کز کار این نره شیر
جوان می شود گونه مرد پیر
به مردی و دانش به رای و خرد
همی از سپهر برین بگذرد
بدو گفت دستور کای شهریار
خردمند و اندر جهان نامدار
بدین نامور شیرمرد جوان
سرافراز و با داد و روشن روان
بهانه نماندست از هیچ روی
کنون رای و اندیشه او بگوی
بفرمود کاخترشناسان روند
به درگاه خسرو تن آسان روند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، نبردی میان دو لشکر توصیف شده است. از یک سو، پهلوانی از ایران به نام فرطورتوش با دلاورانی از ایرانیان و از سوی دیگر، حریفانش قرار دارند. فضای نبرد توصیف شده که در آن سواران و پهلوانان با هم به مبارزه میپردازند. فرطورتوش با مهارت و قدرت در نبرد ظاهر میشود و به گونهای در میدان میتازد که گویی بر اوج آسمان نشسته است.
او با زخمهای علمی و تیز خود، جمع زیادی از حریفان را شکست میدهد و به شکار حیواناتی مانند گور و شیر میپردازد. در نهایت، همیارانش را به مسافرت برای شکار به یک مرغزار دعوت میکند و در انتها، در بزم و خوشیهای پس از جنگ شرکت میکنند. سخنانشان حاکی از شادی و افتخار است و اشاره به جوانی فرطورتوش و هنرهای او دارد. در نهایت، دستور میدهد تا کاخترشناسان به درگاه او بیایند.
هوش مصنوعی: از دو طرف لشکر صفهای مرتب و منظم تشکیل دادند و بازی گوی و چوگان را نیز مرتب کردند.
هوش مصنوعی: از یک سو، شیر جوان و سرافراز، که نمایانگر دلیری و شجاعت است، و از سوی دیگر، کسانی که به ایرانی بودن خود افتخار میکنند و دلیرانه در میدان نبرد میایستند.
هوش مصنوعی: از طرف دیگر، ای شاه فرطورتوش، جوانمردی را با هوش و تدبیر ببخش.
هوش مصنوعی: وقتی که غبار میدان جنگ بلند شد، صدای نبرد و درگیری به گوش رسید.
هوش مصنوعی: سوار به میدان وارد شد و هنگامی که بر روی اسبش حرکت کرد، گرد و غباری به آسمان بلند شد.
هوش مصنوعی: گاهی چهرهای شاداب و دلنشین دارد و گاهی با نگرانی و غم به گفتگو میپردازد.
هوش مصنوعی: سواران دلیر ایران همچون شیران قوی و شجاع، بر روی میدان مبارزه رفتند.
هوش مصنوعی: یک پهلوان بلند قامت گوی را پرتاب کرد و به نظر میرسید که او گویی بر فراز ابرها افتاده است.
هوش مصنوعی: هر بار که بر روی گوی چوگان ضربه زدی، از آن گوی پرچمدار و شایستهای به وجود آمدی.
هوش مصنوعی: به طرز عجیبی ناپدید شدی و گویی آسمان تو را به سمت خود کشید.
هوش مصنوعی: هنوز به زمین نیامدهای که آن دلیر و قهرمان پرقدرت به انتخاب تو آمده است.
هوش مصنوعی: زخمی که به او زدی، به قدری عمیق و تند بود که هر کسی او را میدید، تصور میکرد که به شدت آسیب دیده است.
هوش مصنوعی: کجا میتوانم از خم لبهای ماه نو بگویم که به سرعت نمیدود و بر دامن آسمان نشسته است؟
هوش مصنوعی: اگر گرفتار زهر عقرب شدی، میتوانی با گوی مهر در دامن خود، به آغوش آسمان برگردی.
هوش مصنوعی: اگر کسی زخم ضربههای چوگان او را دیده باشد، جرأت نمیکند که به سمت او برود.
هوش مصنوعی: سوارانی که با او در میدان جنگ حاضر شدند، همگی افراد مشهور و شجاعی بودند.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به خاطر زخم چوبی که بر اثر بازی چوگان بر تن آنها مانده، به او تحسین و ستایش کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که از این نوع فعالیتها گذشت، او از انجام کارهای پرهزینه و پر زحمت راحت شد و به زندگی آسانتری رسید.
هوش مصنوعی: از میدان به سمت کاخ و ایوان رفتند و به سوی خوشی و جشن و سرور روی آوردند.
هوش مصنوعی: بر روی دستان موسیقیدانان، مینوشیدند و گلهای لاله با رنگهای زیبا و رخهای دلفریبشان در معرض نمایش بود.
هوش مصنوعی: در حالتی سرشار از شیدایی، چنین گفت مردی با عقل و هوش زیاد:
هوش مصنوعی: در نزدیکی شهر، در فاصلهای که یک روزه میتوان به آنجا رسید، جایی وجود دارد که سرسبز و پر از چمن و مکان مناسبی برای شکار است.
هوش مصنوعی: اگر شایسته باشد، ما هم میتوانیم آنجا مدتی را بگذرانیم و به شکار برویم.
هوش مصنوعی: فرامرز به او گفت که تو رهبر و تصمیمگیرنده هستی و باید به حرف و پیمان تو عمل شود.
هوش مصنوعی: وقتی سردار از بالای کوه تاج خود را نمایان کرد، دلها پر از عطر مشک و رنگ عاج شد.
هوش مصنوعی: پهلوان و سپاه، بر اسبهای چابک و گردان شاه نشستهاند.
هوش مصنوعی: در دشت به سوی شکارگاه رفتند، و همه راه ها را با شادی و شور و حال طی کردند.
هوش مصنوعی: جهان دارنده، پرچم تو را انتخاب کند و با راهنمایی یک موبد با ایمان، هدایت یاب.
هوش مصنوعی: هر کجا که قهرمان به سرعت در حرکت بود، دیگران از او فاصله میگرفتند و جدا میشدند.
هوش مصنوعی: بهتر است که با بدیهای او مواجه نشوید و او را درک کنید تا بتوانید نقصها و کمالات او را مشاهده کنید.
هوش مصنوعی: قابلیتهای آن مرد شجاع، او را از دیگران متمایز کرده است. او با دلیری و شجاعت، بر تمام موجودات وحشی همچون، گرگ، گراز، آهو و شیر تسلط دارد.
هوش مصنوعی: از دشت نخجیر و گور وحشتی به وجود آمد که دلهای بیقرار و در حال گردش را به آشفتگی انداخت.
هوش مصنوعی: جهان با قدرت و شگفتی خود، حرکتی سریع به جلو کرد و از میان آهو و گور، خود را بالا کشید.
هوش مصنوعی: یک مرد شجاع به گور یکی نر رسید که از بالای تپه به سمت پایین میآمد.
هوش مصنوعی: یک شیر نر در پی او به شدت خروشان و نعرهزنان به دنبال او میرفت.
هوش مصنوعی: یک تیر به سمت گور نر زده شد و به تیزی آن، سر گور را از زمین بیرون آورد.
هوش مصنوعی: گذشت و از دل قبر، تیر برآمد که بر پیشانی شیر نر نشسته است.
هوش مصنوعی: تیر کمان از مغز او بیرون آمد و به سرعت بر دشت افتاد.
هوش مصنوعی: به این شکل بر دشت شکارگاه، او همان گور را دید و آن دو نفر را در همسایگی ویران شده یافت.
هوش مصنوعی: یک بار دیگر، شیر نری آمد و با صدای غرشش بر روی زمین به نمایش عظمت خود پرداخت.
هوش مصنوعی: زمانی که آن شخص کمان را کشید و تیر را رها کرد، دد (که به معنی موجودی قوی و خطرناک است) را با تیرش به شدت اصابت کرد.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، موجود وحشی و خطرناک به سراغ دشمن حمله کرد و پشت سر شیر، که نماد قدرت و عظمت است، به شدت فشرده شد.
هوش مصنوعی: دو چنگ را به دست گرفت و با شگفتی بر سمند فرماندهی زد.
هوش مصنوعی: ای دلیر، در دشت نبرد و کشتار، با شجاعت بر اسب خود زین بزن و از میان شمشیرها بگذر.
هوش مصنوعی: با ضربهای که به میان دهان زد، خنجرش دو گوش و سرش را از بدنش جدا کرد.
هوش مصنوعی: شیر بزرگ و دلیر به زمین افتاد و با صدایی نگران از جانش فریادزد.
هوش مصنوعی: یک شیر و یک گورخر در حالیکه گورخر از زیر خاک بیرون آمده و حالتی پر شور و نشاط دارد، در کنار هم قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال شهرت و افتخار است، باید از دیگران پیشی بگیرد و از مهارتها و هنرش به خوبی بهره ببرد تا تواناییهایش را به نمایش بگذارد.
هوش مصنوعی: زمانی که به گور نزدیک میشد، شیر به سمت بالا میرفت و گور پایین بود.
هوش مصنوعی: شیرمرد با شمشیر سمّیاش حمله کرد و با یک ضربه، هر دو را پاره کرد.
هوش مصنوعی: تیغ آن مرد دلیر به قدری به هدف خورد که نیمی از شیر در گورها قرار گرفت.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد دو طرف قضیه را به دقت بسنجد، هیچکس نمیتواند از دیگری برتر باشد و برتری واقعی وجود نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: دو نر غرم، به یک تیر پرتابی، از پشت هم با سرعت به جلو میتازند.
هوش مصنوعی: مرد جوانی تیر و کمان را به سوی هدف نشانهگذاری کرد و تیر را رها کرد.
هوش مصنوعی: از سینهام فریاد دردناک و غمانگیزی بلند شد که دیگر تیر و پیکانش در خون غرق شده است.
هوش مصنوعی: یک گاو کوهی مانند کوه، با قدرت و استحکام، از کوه پایین آمد و به سمت دشت با شتاب حرکت کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که قدرت و هیبت تو مانند شیر به اوج میرسد، در نزدیکی و تعامل با دیگران مانند گاو آرام و مهربان میآیی.
هوش مصنوعی: دست خود را بر پشت اسب قرار دهید و مانند بانو گشسب به او بگویید تا از خود صدای جالبی تولید کند.
هوش مصنوعی: او گردن و یال و شستش را گرفت و به طرز عجیبی آنها را پیچاند و سپس او را به زیر ابرهای خاکی پایین آورد.
هوش مصنوعی: یک پلنگ که در حال شکار بود، جانوری را در چنگ خود گرفته بود و همان حیات در دستان او جاری بود.
هوش مصنوعی: اسب قهرمان به قدری سریع و تند میتازد که پلنگ را از روی زمین بلند میکند و گور آن را میبرد.
هوش مصنوعی: وقتی آن گور (دولت و خوشبختی) از دست آن در (فرصت و موقعیت) به سرقت رفت، دوباره به سوی من آمد و نشان از آن گرفتری (دست آوردی) را به من رساند.
هوش مصنوعی: به سرعت به یال پلنگ چنگ انداخت و آن را گرفت و بیدرنگ دور قبر گشت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه شاه فرطورتوش به روشنی و شکوه تازهای دست یافت، از قدرت و توانایی او به شدت ستایش کرد.
هوش مصنوعی: به دل گفتم که هیچ کس مانند این شخصیت معروف در جهان دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: این مرد با شهامت و قدرت، با این افتخار و ویژگیهای برجسته، دارای توانمندیهای زیادی است.
هوش مصنوعی: او مانند ستاره کیوان و خورشید است که دیگران او را نمیبینند و همیشه از چشم بد دور خواهد بود.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند با دیوان، شیرها و پلنگها مبارزه کند و در برابر آنها تردید به خود راه دهد.
هوش مصنوعی: خدایا این شیر را حفظ کن تا همیشه شاد و با دلیرت باقی بماند.
هوش مصنوعی: مدت زمانی در دشت شکار بودند و با هم سرگرمی و شادی میکردند.
هوش مصنوعی: آنها از آنجا به شهر برگشتند و با دل خوش و زیبایی وارد شدند.
هوش مصنوعی: یک ماه دیگر در مهمانی نشسته بودند و آرامش برقرار بود، اما تمامی سرها هنوز درگیر یادآوری جنگها و نبردها بودند.
هوش مصنوعی: در آغاز ماه، فرطورتوش با صداقت به شاهی باهوش و پاکدامن چنین گفت:
هوش مصنوعی: اگرچه که شادی و سرور او آشکار است، اما من نمیتوانم او را خوشحال بدانم، زیرا دل او پر از غم و اندوه است.
هوش مصنوعی: اگر هنر این پهلوان را اکنون ببیند، یکی از شاهان روشن و آگاه خواهد بود.
هوش مصنوعی: دل پادشاه با سخنان او شاد و سرزنده شد و او از خوشحالی بینهایتی برخوردار گردید.
هوش مصنوعی: وقتی دختر از میان جمع معروف بیرون آمد، سران و بزرگان یکی یکی پراکنده شدند.
هوش مصنوعی: او به او گفت که از کار این شیر جوان، چهره مرد پیر تغییر میکند.
هوش مصنوعی: یک فرد با شخصیت و دانایی، با عقل و خرد خود میتواند از مشکلات و چالشهای زندگی عبور کند.
هوش مصنوعی: به او گفت که ای پادشاه فهمیده و مشهور در دنیا، توجه کن که...
هوش مصنوعی: این شیرمرد جوان به خاطر نام و شهرتش شناخته شده است و با سرافرازی و عدل خود درخشندگی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: هیچ دلیلی برای بهانهجویی باقی نمانده است، بنابراین اکنون باید نظر و فکر او را بیان کرد.
هوش مصنوعی: دستور داد که کسانی که به بررسی و شناختن خواستههای او مشغولند، به نزد پادشاه بروند و او را که از زندگی آسودهای برخوردار است، ملاقات کنند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.