چو یک هفته بنشست در پیشگاه
سپهبد چنین گفت با پادشاه
کز آن گنج گرشسب گرد سوار
که دادی به من زان نشان چند بار
کدامست بنمای اکنون به من
سزد گر ببیند این انجمن
برآمد شهنشه ز جای نشست
ابا نامداران خسرو پرست
فرامرز یل نیز و ایران سپاه
برفتند از شهر تا جایگاه
ز یک نیمه شهر میلی نمود
بدان سان که دفتر نشانی نمود
ز سنگ و ز گچ بود میلی دراز
برآورده بالای او بیست یاز
فرامرز انداخت آن را ز پای
پدید آمد آنجا یکی تیره جای
طلسمی بدیدند در تیره چاه
درو کرد شیر دلاور نگاه
ز فیروزه مردی به اسبی ز زر
به دست اندرون خنجر جان سپر
نشسته بر آن اسب زرین چنان
که گفتی به رزم اندر است این زمان
سپهبد فرامرز گرد دلیر
یکی را بفرمود رفتن به زیر
بدان تا ببیند که در ژرف چاه
چه چیز است وآن را چگونست راه
چو مرد اندر آن جایگه پانهاد
بگردید خنجر به کردار باد
به گردش زدش در زمان تیغ تیز
به ناگه برآورد ازو رستخیز
جهان پهلوان در شگفتی بماند
بسی زیر لب نام یزدان بخواند
ز درد جوان شد دلش پر نژند
همه گرد بر گرد چه را بکند
بدید آن همه بند و نیرنگ چاه
شکستند و روشن بدیدند راه
در آن جایگه شد یل پهلوان
تنی چند با او ز نام آوران
یکی خوش سرا دید آراسته
ز فیروزه و لعل پیراسته
ز زر اندرو دید بسیار خم
که در وی شدی مرد با اسب گم
سر خم همه برگرفته ز زر
به زنجیر پا بسته بر یکدگر
ز یاقوت و فیروزه و گوهران
ز لعل و زبرجد کران تا کران
بسی دید هر جایگه ریخته
به هر یک به دیگر برآمیخته
یکی لوح یاقوت چون آفتاب
به نیکی و خوبی چو یک قطره آب
برو بر نوشته یکی پند خوب
سخن های نیک و برومند خوب
نوشته در آنجا چنان یافت شیر
که ای پرهنر پهلوان دلیر
جهانگیر پور سرافراز من
پناه کیان و سر انجمن
ز ما باد بر تو فراوان درود
همیشه تو را نیکویی تار و پود
چو ایدر رسیدی به روشن روان
ز فر تو این کشور قیروان
بهشتی بود باز با رنگ و بوی
ز تیر تو ای شیر پرخاشجوی
زدوده شود تیرگی ها ازو
سوی خوبی آرد دگر باره روی
به پارنج خویش این گرانمایه گنج
ستان آنکه بردی فراوان ز رنج
ولی پند من سر به سر یاد گیر
جهان را ز کارش همه باد گیر
که بر کس نماند جهان جاودان
مکن تیره بر خویشتن روز و بر دیگران
زبهر زمانه مکن دل دژم
به خوبی سرآور مخور هیچ غم
که گر بس بکوشی و گردآوری
رها بایدت کرده هم بگذری
مرا نیز بود ای پسر نای و نوش
دل و مغز دانا و هم چشم و گوش
بزرگی و نام و فزونی و بخت
جهان پهلوانی ابا تاج و تخت
به روی زمین بر نماند هیچ جای
که پیل من آنجای ننهاد پای
به شمشیر و تیر و به گرز گران
شکستم بسی لشکر بیکران
بسی شیر و پیل و بسی اژدها
سرانشان جدا کرده ام بارها
به خنجر دل کوه بشکافتم
ز گیتی همه کام دل یافتم
هزارم فزون بود از عمر بهر
گرفتم فراوان بسی مرز و شهر
چو هنگام ضحاک تازی نژاد
چو گاه فریدون با دین و داد
مرا راست بد کار و آسوده روز
از آن پس که گشتیم گیتی فروز
چو گفتم که آرام خواهم گرفت
به آسودگی جام خواهم گرفت
شبیخون سگالید ناگاه مرگ
گذر کرد پیکانش بر خود و ترگ
ز تختم سوی تیره خاک آورید
سرم ناگه اندر مغاک آورید
شما را سپردیم دیگر جهان
ز ما یاد بادا میان مهان
تویی مر مرا در جهان یادگار
که خشنود بادا ز تو کردگار
چو دانستی ای نامور پهلوان
که گیتی نماند همی جاودان
ز بهر جهان رنج بر تن منه
دلت را به بدروز هرگز مده
پی درهم و گنج خود را مسوز
که نبود امید از شبی تا به روز
که ما از نهاده پشیمان شدیم
از این پس که در خاک پنهان شدیم
به گیتی در آن کوش ای نامدار
که یزدان بود از تو خشنود وار
سپهبد چو برخواند اندرز باب
به چهره روان کرد از چشم آب
برآورد از دل یکی باد سرد
روان کرد از دیدگان آب زرد
فراوان ز کار نیا یاد کرد
از آن پس سر خم ها بازکرد
ببخشید از آن هر کسی را بسی
ازو شاد و خرم دل هرکسی
در آن مرز یک سال و شش مه بماند
از آن پس سپاه و دلیران براند
دو منزل شه قیروان و سران
برفتند همراه آن پهلوان
بکردند بدرود با یکدگر
شه نامدار و یل نامور
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: پس از یک هفته نشستن در پیشگاه سپهبد، او در مورد گنجی که از گرشسب به او داده شده بود، صحبت کرد و از پادشاه خواست تا نشان آن گنج را نشانش دهد. پادشاه با نامداران و دلاوران به جستجوی آن گنج رفتند و به چاهی رسیدند که در آنجا طلسمی وجود داشت. درون چاه، مردی شجاع را دیدند که بر اسب زرینی نشسته بود.
فرامرز، پهلوان دلیر، یکی از افراد را به زیر چاه فرستاد تا ببیند در آنجا چه خبر است. او با دیدن بند و نیرنگ چاه متوجه شد که باید راه خروج را پیدا کند. در آنجا چیزهای قیمتی و جواهرات زیادی پیدا شد و بر روی یک لوح یاقوت پیام خوبی از سوی این مرد دلاور نوشته شده بود، که در آن به فرامرز و دیگران درباره ناپایداری دنیا و اهمیت نیکوکار بودن نصیحت شده بود.
این پیام به فرامرز یادآوری میکرد که زندگی در این دنیا جاودان نیست و نباید بر خود و دیگران روزهای تیره ساخت. او باید به خوبی رفتار کند و به تنهایی و تکبر فکر نکند، زیرا حتی قویترین افراد نیز در برابر مرگ ناتواناند. سپهبد، پس از خواندن این پیام، به یاد Nیاو و آموزههای او افتاد و بر سر بقیه فضا خالی کرد. سرانجام آنها با هم وداع کردند و راهی سفر شدند.
هوش مصنوعی: وقتی یک هفته در حضور فرمانده بزرگ نشسته بود، اینچنین با پادشاه سخن گفت.
هوش مصنوعی: از آن گنجی که به من دادی، و نشان سوار گرشسب که بارها در موردش صحبت کردهای.
هوش مصنوعی: به من نشان بده کدام یک از این افراد شایسته است که من او را ببینم.
هوش مصنوعی: شاه بزرگ از جای خود برخواست و با احترام به نامآوران و بزرگانی که او را میپرستند، نشست.
هوش مصنوعی: فرامرز و سپاه ایران از شهر خارج شدند و به سوی محل مشخصی رفتند.
هوش مصنوعی: نیمی از شهر به سمتی متمایل شد که مانند یک دفتر نشانی عمل کرد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف یک سازه یا بنا اشاره دارد که با استفاده از مصالحی مانند سنگ و گچ ساخته شده است. این بنا دارای ارتفاع بلندی است و به نوعی به عظمت و استقامت آن اشاره میکند. به عبارت دیگر، نویسنده خواسته است تا قدرت و زیبایی این ساختار را بیان کند.
هوش مصنوعی: فرامرز چیزی را از پای یک شخص دیگر به زمین انداخت و در همان لحظه، در آنجا مکانی تاریک و ناشناخته ظاهر شد.
هوش مصنوعی: در چاهی تاریک طلسمی دیده میشود و در آنجا شیر شجاعی را تماشا میکند.
هوش مصنوعی: مردی با فخر و جلوه، بر اسبی زینت شده سوار است و در دستش خنجری دارد که نماد شجاعت و دفاع از جانش است.
هوش مصنوعی: نشسته بر آن اسب طلایی، بهگونهای که گویی هماکنون در حال جنگ است.
هوش مصنوعی: فرامرز، سردار شجاع، به یکی از سربازان دستور داد که به زیر برود.
هوش مصنوعی: بدان که تا بخواهد بفهمد در عمق چاه چه چیزی وجود دارد و چگونه میتواند به آن دسترسی پیدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی مرد در آن مکان به پاخاست، خنجر به سرعت همچون باد دور او چرخید.
هوش مصنوعی: تیغ تیز ناگهان بر او فرود آمد و او را به حرکت واداشت، به گونهای که زندگی و تلاشش دوباره زنده شد.
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر قدرت و شگفتیهای خود، بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و همیشه در حیرت و تعجب است. در این میان، انسانهایی هستند که با خود ذکر خدا را زمزمه میکنند و به یاد او هستند.
هوش مصنوعی: دلش از درد جوانی پر از غم و اندوه شده است و به دور خودش میچرخد، نمیداند چه باید بکند.
هوش مصنوعی: آنها دیدند که همه آن ترفندها و دامها را شکستند و راه روشن و واضحی را مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: در آن مکان، اسطورهها و پهلوانان نامی و بزرگ جمع شدند و به یاری یکدیگر آمدند.
هوش مصنوعی: یک نفر زیبا و آراسته را دید که لباسش از سنگهای قیمتی مثل فیروزه و لعل تهیه شده بود.
هوش مصنوعی: از طلا چیزهای زیادی دیدی، اما در آنجا تو مردی را دیدی که سوار بر اسب گم شده بود.
هوش مصنوعی: همه سرها به خاطر طلا خم شده و به زنجیر یکدیگر بند شدهاند.
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی و ارزش جواهرات مختلف اشاره شده است. شاعر از یاقوت، فیروزه، لعل و زبرجد صحبت میکند و نشان میدهد که این سنگهای قیمتی از طرفی به شکل زیبایی در کنار هم قرار دارند و از طرفی به ارزش و زیبایی آنها در تمام جهان اشاره میکند. به نوعی میتوان گفت که این جواهرات نشاندهندهی شکوه و عظمت هستند.
هوش مصنوعی: بسیاری از چیزها را در جاهای مختلف دیدهام که با یکدیگر در هم آمیخته و ترکیب شدهاند.
هوش مصنوعی: یک لوح یاقوتی که همچون آفتاب درخشان است، به نیکی و خوبی، مانند یک قطره آب، ارزشمند و زیباست.
هوش مصنوعی: برو و به کلام کسی که نصیحتهای خوب و سخنان نیکو دارد، توجه کن و از آن بهره ببر.
هوش مصنوعی: در آنجا توجیهی در مورد قدرت و شجاعت شیر و تواناییهای او وجود دارد که به شخصیت قهرمانانه و دلیر او اشاره میکند.
هوش مصنوعی: جهانگیر، پسر سرافرازم، پشتیبان ملت و رئیس جمعیت است.
هوش مصنوعی: برای تو همیشه از جانب ما آرزوهای خوب و سلامتی بسیار است؛ امید که همیشه خوب و نیکو باشی.
هوش مصنوعی: زمانی که به این دیار رسیدی، به واسطه وجود تو، این سرزمین به روشنایی و زندگی معنا مییابد.
هوش مصنوعی: بهشت را میتوان با رنگ و بوی تیر تو توصیف کرد، ای شیر دلیر و پرجوش!
هوش مصنوعی: از وجود او تیرگیها پاک میشود و دوباره به سمت خوبی و نیکی میرسد.
هوش مصنوعی: این شخص با زحمت و تلاش زیاد، موفق به جمعآوری ثروت و گنجینهای ارزشمند شده است.
هوش مصنوعی: سخن من را بهخوبی فرا بگیر، زیرا دنیا را از عملش بشناس.
هوش مصنوعی: هیچکس در این دنیا جاودانه نیست، پس برای خود و دیگران روزهای تیره و غمانگیز نیافرین.
هوش مصنوعی: به خاطر زمانه، دل خود را ناراحت نکن و از خوبیها لذت ببر و هیچ نگرانی نداشته باش.
هوش مصنوعی: اگر تلاش کنی و چیزهایی جمعآوری کنی، در نهایت همه آنها تو را رها کرده و از تو میگذرند.
هوش مصنوعی: من هم مانند تو، ای پسر، دارای نوا و طراوت دل، دانش و آگاهی و همچنین چشمی بینا و گوشی شنوا هستم.
هوش مصنوعی: عظمت و شهرت و موفقیت یک قهرمان واقعی فراتر از مقام و سلطنت است.
هوش مصنوعی: هیچ جایی در جهان باقی نخواهد ماند که فیل من در آنجا پا نگذارد.
هوش مصنوعی: با شمشیر و تیر و گرز سنگین، بسیاری از سپاه بیپایان را شکستم.
هوش مصنوعی: من بارها با شیر، فیل و اژدها روبرو شدهام و با سران آنها جداگانه برخورد کردهام.
هوش مصنوعی: با تیرگی و دشواریهای زندگی مبارزه کردم و توانستم به تمام آرزوهایم دست پیدا کنم.
هوش مصنوعی: عمری که به دست آوردهام، از هزاران مرتبه بیشتر است؛ زیرا من در سفرهای بسیار و دیدن مرزها و شهرهای گوناگون، تجربهها و آموختههای زیادی کسب کردهام.
هوش مصنوعی: زمانی که ضحاک، نژاد تهدیدآمیز خود را به رخ میکشد و میخواهد قدرت را در دست بگیرد، همانند زمانی است که فریدون با عدالت و قوانین الهی به مقابله با او میپردازد.
هوش مصنوعی: از آن پس که به دنیا آمدیم، به راستی کارهایمان سخت شد و روزهایمان آرام نگذشت.
هوش مصنوعی: وقتی گفتم که میخواهم آرامش پیدا کنم و راحت باشم، تصمیم گرفتم که از زندگی لذت ببرم و خوش بگذرانم.
هوش مصنوعی: ناگهان مرگ به ما نزدیک شد و تیرش به خود ما هم برخورد کرد.
هوش مصنوعی: از تاجم به سوی زمین میآورند سرم را، ناگهان در چاهی عمیق میاندازند.
هوش مصنوعی: ما شما را به دیگران سپردیم و از این پس، یاد ما در میان بزرگمردان باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: تو یادگاری در این دنیا هستی که خداوند از تو راضی و خشنود باشد.
هوش مصنوعی: وقتی فهمیدی ای پهلوان مشهور که دنیا هیچ وقت پایدار نمیماند و جاودانه نیست،
هوش مصنوعی: به خاطر دنیا، خودت را در زحمات نینداز و دلات را به روزهای سخت نسپار.
هوش مصنوعی: در تلاش برای کسب ثروت و دارایی خود سقف رعایت کن، زیرا نباید انتظار داشته باشی که امیدی از شب تا صبح بسازید.
هوش مصنوعی: ما از تصمیمی که گرفتیم، پشیمان شدهایم و حالا که در خاک پنهان شدهایم، به این نتیجه رسیدهایم.
هوش مصنوعی: در این جهان، تلاش کن و نامی نیک برای خود به جا بگذار، چرا که خداوند از تو راضی باشد.
هوش مصنوعی: سربازان وقتی که فرمانده نصیحتهای پندآموزش را میشنوند، احساساتی میشوند و اشک از چشمانشان جاری میشود.
هوش مصنوعی: از دل یکی ناامیدی به وجود آمد و به دنبال آن، اشکهای زرد رنگی از چشمانش جاری شد.
هوش مصنوعی: پس از این که بسیار به یاد کار نیا (پدران و نیاکان) افتاد، سرها را به نشانه احترام خم کرد و تسلیم شد.
هوش مصنوعی: ببخشید که از هر کسی برای شما خوشحالی و شادی به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: در آن سرزمین، یک سال و شش ماه باقی ماند و پس از آن، سربازان و دلیران به حرکت درآمدند.
هوش مصنوعی: دو شهر قیروان و سران، به همراه آن پهلوان، به سمت مقصدی رفتند.
هوش مصنوعی: شاه بزرگ و پهلوان مشهور با یکدیگر وداع کردند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.