گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

دلاور چو گفتار ایشان شنید

چو آتش ز باد دمان بردمید

دلش گشت از ایشان پر از رزم و کین

بر ابرو ز خشم اندر آورد چین

به روی دژم گفت با مهتران

که با من چه دارید سرها گران

بدین مهربانی و اندرز و پند

مدارید بازم ز نام بلند

که هر چند تند است گرد سوار

جوان زآزمایش بود نامدار

مرا گر به تن مهربانی کنید

دلم را بدین رزم و کین مشکنید

چو این رزم از ما کنند آرزوی

نپیچم به اندرز زین رزم روی

ندارم تن خود ز سختی دریغ

نه از رزم شیر و نه از گرز و تیغ

به تنها تن خویش جنگ آورم

سر این ددان زیر سنگ آورم

به یاری نخواهم سپاه بزرگ

من و اسب شبرنگ با شیر  و گرگ

شما سر به آسایش اندر دهید

همه دل به نخجیر از بیشه و کوه نهید

به زور جهاندار یزدان پاک

سر گرگ و شیر اندر آرم به خاک

به یاری مرا پاک دادار بس

نجویم جز او یاری از هیچ کس

بگردم یکی گرد نر اژدها

کجا یابد از تیغ تیزم رها

به مردی ببندم کمر بر میان

که زن در پس پرده گردد نهان

بگفت این و فرمود یک مرد کار

بیارد یکی مرد پولاد کار

چو آورد فرمود شیر ژیان

زسی رش فزون خنجر جان ستان

دگر نیم چرمی بیاورد شیر

که بر چرخ را زه کند آن دلیر

جوان سرافراز با توش و تاو

یکی زه بتابید از چرم گاو

بیاورد و بر گوشه ها زد گره

برآورد چرخ گران را به زه

همان تیر ده چوبه تیر خدنگ

بفرمود گردنکش تیز چنگ

که پیکان هریک بدی ده ستیر

نهادند نزدیک گرد دلیر

طلب کرد خفتان ببر بیان

همانگه بپوشید شیر ژیان

به شبرنگ بر گستوان بر فکند

به فتراک زین بر کیانی کمند

خدنگش ز ترکش برآورد پر

ز بیمش دل کوه زیر و زبر

به دست اندرون خنجر چارشاخ

ازو تنگ گشته جهان فراخ

به زین اندرون گرزه گاوسار

خلیده ازو زهره روزگار

به بند کمر تیغ زهر آبگون

چو از برزکوه اژدهای نگون

نشست از بر اسب شبرنگ شاد

سوی رزم نر اژدها همچو باد

چو دیدند گردان ایران زمین

بدان سان سلاح سوار گزین

همه دست بر آسمان داشتند

فغان از بر چرخ بگذاشتند

سپهبد سپه را چو بدرود کرد

سوی رزم اژدر روان شد چو گرد

سراسر سپاه شه قیروان

برفتند همراه آن پهلوان

چو با اژدها تنگ شد نره شیر

چنین گفت با مهتران دلیر

کز ایدر شما را بباید شدن

نباید از این پیشتر آمدن

به یزدان بنالید از بهر من

که از اژدها چاک سازم دهن

منم بی گمان دل نهاده به مرگ

گرم تیغ بارد به سر چون تگرگ

نه برگردم از رزم تا نام خویش

برآرم برانم از این کام خویش

دلاور که جویای نامست و ننگ

به مردی چو رو اندرآرد به جنگ

نترسد ز نر اژدها بی گمان

بر او چه گرگ و چه شیر ژیان

نوشته نخواهد بدن کم و بیش

چه داری ز مردن غم و درد و ریش

 
sunny dark_mode