گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

چو چندی ببود اندر آن جایگاه

روان کرد بر راه دریا سپاه

به کشتی روان شد یل نامور

ابا نیک مردان زرین کمر

همی رفت چون باد بر روی آب

چو آتش سوی خاک دل پر شتاب

شبانگه یکی کوه پیش آمدش

که بالا ز ده میل بیش آمدش

چو از تیره شب روز تاریک شد

سپهبد بدان کوه نزدیک شد

برافروخت سر از میان گروه

نگه کرد ناگاه بر روی کوه

یکی همچو خورشید چیزی بدید

که مانند آن چیز هرگز ندید

فروزنده ماننده آفتاب

بفرمود تا کشتی اندر شتاب

بدان جایگه راند ملاح پیر

بپرسید ازو مهتر شیرگیر

چه چیزست گفت اندرین تیره شب

به گفتار ملاح بگشاد لب

بدو داد پاسخ که مرغیست این

نباشد به گیتی شگفتی چنین

درازی و پهناش باشد دو میل

گریزان ز چنگال او شیر و پیل

چو پرواز گیرد سوی آسمان

شود آسمان از دو پرش نهان

بلرزد از آسیب پرش سپهر

همان چشم او هست تابان چو مهر

ز بیمش بدین کشور و بوم و دشت

کس از مرغ و آهو نیارد گذشت

نه مردم نه ببر و نه پیل دلیر

نه نراژدها و نه غرنده شیر

نه پرنده مرغ و نه دیو و پری

سزد گر بزودی از او بگذری

از این هر چه آید برش بی گمان

به بالا در آید چو کوهی دمان

ز روی زمین تیز بربایدش

به چنگال کوهی چو کاه آیدش

ز پستی سوی تیره ابرش برد

هم اندر هوایش به هم بردرد

سپهبد ببود آن شب آن جایگاه

چو بنمود خورشید رخشان کلاه

به پرواز بر رفت مرغ گران

ز پهنای پرش سیه شد جهان

ز بالا سوی کشتی آهنگ کرد

که برباید از روی دریا چو گرد

فرامرز چون مرغ زان گونه دید

برآشفت و یک نعره ای برکشید

کمان را به زه کرد گرد دلیر

چو مرغ از هوا اندر آمد به زیر

خدنگ سیه پر جوشن گذار

کجا کوه ازو خواستی زینهار

نهاد از بر چرخ و بر زد گره

دهان خدنگش برآمد به زه

چو چپ راست شد راست آورد خم

شد ابروی چرخ از نهیبش دژم

چو با دوش تنگ اندرآورد شست

چو ماهی خدنگش ز شستش بجست

بزد بر پر مرغ تیر خدنگ

جهان کرد بر مرغ پرنده تنگ

از او نیز بگذشت و پرواز کرد

تن مرغ بی توش و بد ساز کرد

زبالا نگون گشت و آمد به زیر

بلرزید دریا و کوه از نفیر

بیفتاد مانند کوه سیاه

ز دیدار او خیره گشته سپاه

ز کشتی بیامد یل چیره دست

به دست اندرش تیغ چون پیل مست

زدش تیغ بر بال تا پاره شد

چنان سهمگین مرغ بیچاره شد

ز منقار و پرواز و چنگال او

هم از استخوان و بر و بال او

فراوان گزین کرد و با خود ببرد

به گنجور بسپرد چون برشمرد

هم از استخوان ها یکی تخت ساخت

ز گردون گردان سرش برفراخت

مر آن تخت را پایه ها از بلور

برو بر نگاریده شیر و ستور

همان پیکر مرغ و ماهی بر آن

ز بیرون نگاریده اندر میان

ز بالا نگارید شکل سپهر

همان پیکر ماه و ناهید و مهر

چو بهرام و مریخ و کیوان پیر

پدید آورید اندرو ناگزیر

نگارید مر تاج شاه زمین

جهاندار کیخسرو پاک دین

همان بزم و رزم و همان تاج و تخت

نشسته برو خسرو نیک بخت

بر تخت او رستم زال و سام

ابا پهلوانان ایران تمام

بدان سان نگارید آن پیش بین

کزو خیره گشتی بت آرای چین

همه میخ و چوبش بد از سیم ناب

نشانده درو در و لعل خوشاب

ز یاقوت و فیروزه و سیم و زر

صدوبیست خروار بر باربر

ز اسبان و پیلان و برگستوان

همان نیزه و تیغ از هندوان

ابا باج هندوستان سر به سر

فرستاد نزد شه نامور

چو بردند نزدیکی شهریار

چنان گنج با تخت گوهر نگار

بدان تخت پرمایه شاه زمین

بسی خرمی کرد و خواند آفرین

فراوان ستودش گو پیلتن

فرامرز یل نیز در انجمن

بیاراست آن تخت را شهریار

همان گنج و دیبای گوهرنگار

ز هر گونه زربفت شاهنشهی

بیفزود با داد و با فرهی

درو چار منظر پدیدار کرد

به تدبیر و از رای هشیار کرد

که در وی دی و تیر و مهر و بهار

چو بنشستی آن خسرو نامدار

به دی مه بدی همچو فصل ربیع

پر از شکل خوب و ز رنگ بدیع

بدی مهر و ماه از خوشی چون بهشت

که فصل ربیع اندرو لاله کشت

بهاران خود از خرمی بد چنان

که بردی ازو رشک خرم جنان

همان گردش اختران اندرو

پدید آورید آن شه نیک خو

به هر کار شه را که رای آمدی

به نیک و بد از وی به جای آمدی

شه پرمنش خسرو نیکنام

مر آن تخت را طاق دس کرد نام

شهان دلاور که بر تخت زر

به ایران زمین از پی یکدگر

نشستند به فر شاهنشهی

بر آن تخت زیبای با فرهی

به اندازه خویشتن هرکسی

فزودی بر آن نیکویی ها بسی

 
 
 
sunny dark_mode