گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

وز آن سو بشد خسرو نامور

بر مادر دختر خوب فر

بدو داد مژده به پیوند شیر

به دامادی پهلوان دلیر

رخ خوب چهره چو گل برشکفت

همان مادر دختر اندر نهفت

ز یزدان بسی آفرین یاد کرد

که آن دختر از رنج آزاد کرد

از آن پس بشد کارسازی گرفت

از آن کارخرم دلش برگرفت

دو صد جامه دیبا و خز و حریر

در و گوهر و عود و مشک و عبیر

یکی تخت فیروزه چون آسمان

ز گوهر درخشنده چون اختران

صد و چل کنیزک ابا طوق زر

دو صد کودک خوب و زرین کمر

ز مشک و ز عنبر صد و بیست جام

صد و بیست خروار از زر خام

ز اسب و ز اشتر فزون از شمار

بیاورد گنجور و فرمود بار

فرستاد یکسر بر پهلوان

به دست یکی مرد روشن روان

بیاراست ماه پری روی را

بت سرو بالای دلجوی را

به خوبی به کردار روی بهشت

تو گفتی که از حور دارد سرشت

یکی دست جامه همه زرنگار

سپردند با یاره و گوشوار

سراسر مرصع به در و گهر

بپوشید نسرین تن سیم بر

شبانگه بیامد بر پهلوان

چنان خوب رخ ماه روشن روان

یکی موبد پیر یزدان پرست

بشد دست مه رخ گرفته به دست

ببستند عهدی به آیین دین

زبان بزرگان پر از آفرین

بیاورد مر پهلوان را سپرد

سوی حجره بردش سپهدار گرد

به آغوش بگرفت آن نیک جفت

پس آنگاه نا سفته درش بسفت

چو بد مهرجوی و دلارام خواه

گرفت آن زمان کام دل را ز ماه

چنان تازه شد جان هر دو ز مهر

تو گفتی که بارید مهر از سپهر

به بوس و کنار و به شادی و ناز

بدآن ماه آن شب ابا سرفراز

چو خورشید بر چرخ زرین کمند

فکند و برآمد به تخت بلند

جهان چادر عنبرین کرد چاک

چو یاقوت زر بر سر تیره خاک

سپهبد بفرمود تا مرد و زن

ز کوی و ز برزن شدند انجمن

سراسر به رامش به هامون شدند

وز آن شهر پرمایه بیرون شدند

ز آواز رامشگر و نای و نوش

جهان بود یکبارگی پرخروش

دو هفته بدین گونه رامش گزید

چنان رامشی در جهان کس ندید

چو چندی در این شهر آرام یافت

از آن ماه خورشید رخ کام یافت

از آن جایگه ساز رفتن گرفت

بدان تا ببیند ز دنیا شگفت

سپهبد بفرمود کز عود خام

زبهر پری چهره ماه تمام

یکی خوب زیبا عماری کنند

عماری ز عود قماری کنند

چنان کاندرو خوابگاه و نشست

بسازند مردان پاکیزه دست

فراوان در آن شهر کشتی بساخت

کسی کو ره آب دریا شناخت

به پیش اندر افکند در روی آب

روان کرد کشتی هم اندر شتاب

پری روی را در عماری نشاند

بسیچید و لشکر از آنجا براند

به خشکی همی رفت شیر ژیان

به هنجار او گشته کشتی روان

بزرگان شهر کهیلا و شاه

برفتند با او سه منزل به راه

چو پدرود کردند گشتند باز

سپهدار گردنکش سرفراز

ره دور پیش اندر آورد خوار

بیامد دوان تا به دریا کنار

به کشتی درآمد خود و سرکشان

برافراخت ملاح را بادبان

جهاندار جان آفرین یار بود

سپهدار هشیار و بیدار بود

ز دریای ژرف و دم باد تیز

زمانی نیامد به رویش ستیز

همی رفت با دلبر زیب و شاد

نه اندیشه از راه و نه رنج باد

شگفتی همی بود هر سو بسی

به هم می فزودند زان هرکسی

 
sunny dark_mode