گنجور

 
ناصرخسرو

گوییم جملگی خلق با بسیاری اخلاق و اعتقادات ایشان بدو فرقت‌اند. یکی فرقت دهریان اند که اهل تعطیل‌اند و گویند: عالم قدیم است و مر او را صانع نیست بل صانع موا‌لید از نبات و حیوان خرد افلاک و انجم است که همیشه بودست و همیشه باشد و دیگر فرقت (که) بصانع مقرند نیز بدو گروهند. یکی گروه آنند که گویند صانع یکی بیشست، چون ترسایان که (سه) گویند: آب و ابن و روح‌القدس؛ و چون ثنویان که دو گویند: یکی یزدان و دیگر اهرمن، و نور و ظلمت را قدیم گویند. و دیگر گروهی گویند: صانع یکیست و با آنک بیکی صانع مقرا ند بپنج صنف‌اند. یکی که گویند: صانع یکیست (و) لیکن پرستیدنی یکی بیشست، و ایشان بت پرستان‌اند که بخدای مقر‌اند و گویند بتان را پرستیم تا ما را بخدا نزدیک کند چنانک خدای تعالی می گوید: قوله (و الذین اتخذوا من دونه اولیا ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی.) اهل تاویل گفتند که این سخن مثل است بر کسانی که از امت که همی گویند: مارا بیرون از محمد علیه‌السلام و عترت او کسانی را دوست باید داشتن که ما را ااز ایشان بخدای تعالی نزدیکی افزاید. و دیگر صنف ترسایان‌اند که گویند که خدا سه است و هر سه یکی است و پرستیدنی است. و دیگر صنف ثنویان‌اند که گویند که قدیم دو است و لیکن پرستیدنی یکی است که یزدان است.و چهارم صنف فیلسوفانند که گویند: پرستش نیست بر خلق مر خدای را تعالی، بل علم است بدو و بقدرت و عظمت و ملک او. و پنجم صنف موحدا نند که گویند: خدا یکیست و پرستیدنی هم اوست.

و چون درست کنیم که خدای یکیست، هم قول دهری باطل شود و هم قول ترسا و هم قول ثنوی. و موحدان که صانع و معبود یکی دارند با بسیاری اختلاف ایشان نیز سه گروهند یک گروه اهل تقلیداند و عامه با ایشانست. وبر ظاهر کتاب ا‌ستاده‌اند و گویند خدای (را) بدان صفات گوییم که او سبحانه مر خویشتن را گفته است‌اندر کتاب خویش؛ و هر صفتی که ان سزای او نیست و ان صفت‌اندر کتاب اوست ما آنرا ندانیم و نگو ئیم و تاویل آن خدای دا ند، چنانکه همی گوید: قوله (و ما یعلم تاویله الا الله.) و برین نیز نیفزایند. و دیگر گروه متکلمانند از معتزله و کرامی. گویند: نظر واجب است‌اندر توحید و ما بدلایل و نظر فکری تشبیه را ازو سبحانه نفی کنیم. و سه دیگر گروه شیعت خاندان رسول‌اند که گویند: مر کتاب خدای را تاویل است، اما بتاویل عقلی گویند صفات مخلوق را از خالق نفی کنیم و میان تشبیه و تعطیل گویند منزلتی است که توحید ما بر آنست، و خبر آرند از امام جعفر ا‌لصادق علیه‌السلام که از وی پرسیدند که (حق تعطیل است یا تشبیه؟) او گفت: (منزله بین ا لمنزلتین).

و هر گروهی ازین سه گروه که موحدانند همی دعوی کنند که حق توحید آنست که ما بر آنیم و ما خواهیم کز توحید هر گروهی ازین سه گروه (که) موحدانند فصلی بلیغ یاد کنیم، و آنچ مغز و خلاصه قول هر گروهی آنست‌اندرین فصل ثابت کنیم، و خطا و صواب هر گروهی را باز نماییم بحجت برهان؛ و آنچ از آن ضعیف است ضعف آنرا درست کنیم و آنچ حق است مر آن را منکر نشویم، تا عقلا که مر این کتاب ما را بخوانند بدانند که مارا دین بسلامت است و حق است، که ببصیرت پذیرفته ایم و متابع خاندان حق و امامان صدق از فرزندان رسول علیه السلام بر حقیم نه بر تقلید و هوی، و توفیق از خدای تعالی خواهیم بر اظهار حق و متابعت صدق، انه خیر موفق و معین.

و نخست گوییم: میان این هر سه گروه از موحدان اجماع است بر آنک خدای از صفات آفریدگان خویش بری است (و این) قول حشویان امت (است) ‌اندر توحید. این گروه که اهل تفسیر ظاهر کتاب و شریعت‌اند با آنک مقراند که خدای بصفات (افریدگان) موصوف نیست و هیچ چیزی چنو نیست و حجت برین قول از کتاب خدای این ایت آرند که می گوید: قوله «الیس کمثله شیء و هو السمیع االبصیر.» چنین گویند که خدا یکی است و این صدق و حق است، آنگاه بر ظاهر قول که‌اندر کتاب است همی گویند که خدای تعالی دانا و بینا و شنواست. و ما گوییم این قوم بدین قول از اجماع موحدان بیرون شدند، از بهر آنک اجماع آنست که خدای تعالی بصفات خلق موصوف نیست و بخلق خویش نماند بهیچ روی از رویها؛ و چون مردی باشد دانا و بینا و شنوا و خدا نیز دانا و بینا و شنوا باشد، پس بقول اهل تقلیدآن مرد ناچار مانندة خدا باشد، و این تشبیهی ظاهر است که همه گویند.

پس درست کردیم که این گروه مر قول خویش را (که) گفتند هیچ چیز مانند خدا نیست نقض کردند و ازین پیمان گذشتند، چون همی گویند مردی همچون خدای دانا و بینا، شنواست. و چون این گروه ظاهر کتاب را گفته‌اند، تفسیر ظاهر این آیت (که) همی گوید «لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر» چنین باشد که همی گوید که «هیچ چیز چنو نیست و او شنوا و بیناست.» پس آخر این آیت که همی گوید او شنوا و بیناست مر اول آیت را که همی گوید چنو هیچ چیز نیست، همی نقض کند، از بهر آنک مردم نیز بینا و شنواست همچو سبحانه بقول اهل تقلید، و قول خدا متناقض نباشد. پس مر این آیت را بتاویل حاجت است، و لیکن ظاهری گوید علم خدا و شنودن و دیدن او ذاتی و حقیقی است و علم و شنوایی و بینایی مردم مجازی و عاریتی است، جواب ما مر اورا آنست که گوییم: چه گویی که چو مردی خردمند با چشم روشن و گوش شنوا افتاب را بر آسمان بیند روشن و تابنده، و بداند این افتاب است و روشن است و بشنود از دیگری که آفتاب روشن است، دیدن او مرآفتاب روشن را (که) روشن است و دانستن او که افتاب روشن است و همی شنود قول آنکس، همی گویدآفتاب روشن است یا نه؟ یا اگر خواهد که (علم) حقیقی و ذاتی را از علم عاریتی و مجازی از مرد جدا کند، گوید خدای تعالی مر آفتاب را روشن نداند و روشن نبیندش، و اگر کسی گوید افتاب روشن است، او چنان شنود که همی گوید آفتاب تاریک است تا علم و. سمع و بصر خدای را از علم و بصر و سمع مرد جدا کرده باشد. و این محال و کفری باشد ازو که بگوید بر خدای تعالی. و اگر گوید: خدای مر آفتاب را روشن دند و روشن بیند و قول آنکس را که گوید آفتاب روشن است همچنان شنود (که) آن مرد شنوده باشد، اقرار کرده باشد که این مرد بدین دانش و دیدار و شنودن مانند خدای است، و ظاهری مر این تشبیه را که برو لازم کردیم هیچ دفعی و حجتی ندارد، مگر آنک گوید خدای مارا بیند و ما او را نه بینیم.

نیز گویند: خاصتر نامی مر خدای را تعالی وحده، الله است. (معنی) آن باشد بلغت عرب که دیگران را بیند و ایشان او را نبینند. واین بیت را در تفسیرآورده‌اند.

لاه ربی عن ا لخلائق طرا

و هو الله لا یری و یری هو

جواب ما مر اورا آنست که گوییم این فضیلتی نیست که اهل تقلید مرین را بخدای تعالی باز بستند، بل این تشبیهی است هرچ نا ستوده، از بهر آنک خدای تعالی همی گوید: ابلیس و اتباع او شما را ببینند و شما مر ایشان را نبینند بدین آیت: قوله «انه یریکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم» و هر که‌اندر علم توحید برای تاریک خویش سخن گویدو شرح شرع کند چنانک آن گروه همی کنند سخنی که‌اندر توحید بگوید و مر آن را ستایش پندارد نکوهش باشد، چنین که ظاهر کردیم. و هر که بجهل خویش بجای ستایش نکوهش را نهد، نیز بخطاء خویش‌اندر راه بهشت سوی آتش دوزخ رود، چنانک خدا تعالی گفت‌اندر خطاء قوم نوح علیه ا لسلام: قوله «مما خطیئاتهم اغر قوا فا دخلو انارا فلم یجدوا لهم من دون الله انصارا.»

اهل تفسیر ظاهر گفتند که این سخن مر قوم نوح را همی گوید، که بطوفان غرقه شدند. و اهل باطن و تاویل گفتند سخت خدای تعالی‌اندر قرآن بر سبیل مثل است، چنانک گوید: قوله «ولقد ضربنا للناس فی هذا ا لقران من کل مثل.» و خدای تعالی این کتاب کریم را بسفارت جبرئیل و وساطت محمد المصطفی علیه‌السلام، سوی ما فرستاد، که امت مصطفی‌ایم. بر ما واجب است که امثال را که‌اندر قران است از خویشتن دور نیندازیم، بل مر ان را تنبیه و تحذیر خویش دانیم از خدای تعالی، و (مثل) بپارسی «مانند» باشد. پس واجب است بر ما که مانند انها نباشیم که مثل بد (در ش‍‍ان) ایشانست، بل از آنها باشیم که مثل نیک در شان ایشان است، چنانک خدای تعالی گفت: قوله «للذین لا یومنون بالاخرة مثل السو ولله المثل الاعلی و هوا لعزیز ا لحکیم.» و اهل (ظاهر) مثل کتاب خدای را بر خویشتن نگیرد (و) بعذاب خدای هلاک شود، چنانک همی گوید عادرا یعنی قوم هود را و ثمود را یعنی قوم صالح (را) و اصحاب‌الرس را که قوم شعیب بوده‌اند مثلها زدیم و همه را هلاک کردیم، چون مثلها را تدبیر نکردند، قوله «و عادا و ثمود و اصحاب‌الرس و قرونا بین ذلک کثیرا و کلا ضربنا له الامثال و کلا تبرنا تتبیرا»

و گفتند اعنی اهل تاویل کنون این دور محمد مصطفی است صلی‌الله علیه و (آله و) سلم بدین خبر «مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق» و هر که از ین امت بحکم این خبر دست‌اندرین سفینه نزند که نوح دروست و‌اندرین کشتی ننشیند، بطوفان جهل و آب فتنه هلاک شود. و گوییم کین هلاک که خدای مر عاد را و ثمود (را) و اصحاب الرس را همی گوید، نه هلاک جسدی و مرگ بدنی است، بل هلاک جهل و ضلالت است و وجوب عذاب جاویدان. و دلیل بر درستی این قول است که این گروهان را بمرگ جسدی هلاک کرد و مر پیغامبر ایشان را که هود و شعیب و صالح علیهم‌السلام بودند نیز بمرگ جسدانی میرانید. پس چه فرق بود میان هلاک کافر و میان هلاک پیغامبران؟ و چون بدین (آیت) مر عاصیان را همی بهلاک کردن یاد کند، این قول دلیل است بدانک پیغامبران ایشان هلاک شدند بدان هلاک که ایشان هلاک شدند.

پس درست کردیم که هلاک عاصیان بمرگ جسدی نیست، بل بهلاک ضلالت است، چنانک رسول (را) گفت صلی‌الله علیه: بگوی خلق را که چه بینید اگر خدای مرا و آنکس را که با من است هلاک کند، یا بر ما رحمت کند بغیرهلاک کردن، پس کیست آنکه مر کافران را از عذاب دردناک برهاند؟ بدین آیت: قوله «قل ارایتم ان اهلکنی الله و من معی او رحمنا فمن یجیر الکافرین من عذاب الیم.».

و گوییم شکی نیست‌اندر آنک خدای تعالی بر محمد مصطفی صلی‌الله علیه (و اله) و سلم و بر آنکس که با وی رحمت کرد، و چو بر او رحمت کرد بحکم این آیت، مر او را هلاک نکرد از بهر آنک‌اندرین آیت شرط است بهلاک یا رحمت، و محمد را هلاک کرد. پس درست شد که خدای تعالی مر هلاک عاصیان را بمرگ جسدی همی نخواهد، و بحکم این بیان درست شد که هلاک مرگ جسدی نیست، کشتی نوح نیز چوب نیست، بل اهل بیت رسول است، و نیز طوفان نوح آب نیست بل جهل و ضلالت است که هلاک عاصیان آنست.

باز گردیم بتوحید اهل تقلید، و گوییم همی دعوی کنند که ما اهل (ظاهر) تفسیریم، انگاه ببسیار جایها از ظاهر تفسیر همی گریزند و بتاویل‌اندر همی آویزند، و یا بر جهل همی ستیزند، چنانک خدای تعالی‌اندر قرآن همی «روی» گوید خویشتن (را) بدین آیت: قوله «فاینما تولوا فثم وجه‌الله ان‌الله و اسمع علیم.». تفسیر راست این قول آنست که همی گوید هر کدام سو که شما روی از آن سو کنید، آنجاست روی خدا (که خدا) فراخست و خدا داناست. و بحکم ظاهر این آیت، این عالم بمیان روی خدای‌اندر باشد، و آن فراخترین آسمان که فلک الاعلی است و کلیت عالم‌اندر جوف فراخ اوست، روی خدای باشد، تا هر کدام سوی ما روی بتابیم روی خدای از آن سوی باشد. اهل تقلید گفتند: بدین همی قبله را خواهد، یعنی خانه کعبه را.

و بدین قول که ایشان گفتند سه محال لازم آید: یکی آنک واجب آید که آن خانه شریف که از سنگ و چوب فراز آورده مردمست، روی خدای باشد بقول ایشان، و این محال عظیم است بل کفرست؛ و دیگر آنک واجب آید اگر کسی پشت سوی خانه کعبه بنماز بایستد روی او سوی قبله باشد و این نیز محالست؛ و سدیگر محال آنست که سخن خدای را گردانیده باشند، از بهر آنک خدای تعالی همی گوید روی خدای از آن سوی است، و دیگر جای خدای تعالی همی گوید هر چیزی هلاک شونده است مگر روی خدای بدین آیت: قوله «کل شیء ها لک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون.» تفسیر این چنان گفتند خود رایان امت که هر چیزی بمیرد الا که خدای نمیرد، و وجه خدای را اینجا «هویت» او گفتند و این وجه را نگفتند که قبله است. و هر دو تفسیر محال است، از بهر آنک وجه بلغت عرب روی چیز باشد، نه قبله باشد و نه ذات چیز. و این تفسیر نباشد، بل تحریف سخن خدای باشد، و خدای تعالی همی نکوهد گروهی را که سخن او را از جای بگردانند بدین آیت: «قوله یحرفون ا لکلم من بعد مواضعه.»

حشویان گفتند بدین سخن جهودان را همی خواهد که نعت پیغامبر از توریه بگردانیدند، و اهل تاویل گفتند کلمه خدا منزلت نبوت است، و بدین هر گروهی را همی خواهد که امامت را از خانه رسول بگردانیدندکه جای آن بود، و دیگر جای همی گوید سخنان مرا بدل کردن نیست بدین آیت: قوله «لا تبدیل لکلمات الله.» این همان معنی است که یاد کردیم و خدای تعالی همی گوید. و «دست» خویش را یاد میکند بچند جای مر رسول خویش را، که آنها که همی باتو بیعت کنند بیعت همی با خدای کنند، دست خدا زبر دست ایشانست.

اهل تقلید مختلف شدند‌ اندر معنی دست خدای بدین آیت. یکی گفت معنی این ید، بیعت خدای است، و دیگری گفت قوت خدای است، و سدیگر گفت ملت خدای است، و چهارم گفت نعمت خدای است، و قول خدای تعالی یدالله است نه بیعه الله و نه قوه الله و نه مله الله و نه نعمة الله؛ و این همه اختلاف‌اندر میان ایشان بدان افتاده است که کلمات را از جای بگردانیده‌اند، و دیگر جای خدای تعالی همی حکایت کند که هر ابلیس را گفت: ترا جه باز داشت از سجده کردن مر آنرا که من اورا بدو دست خویش آفریدم، یعنی مر آدم را علیه السلام؟ بدین آیت قوله «قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدی استکبرت‌ام کنت من العالمین.» اهل تفسیر گفتند بدین (دو) دست همی دو قوت خویش را خواهد و دیگران گفتند ما این را تفسیر نکنیم و ندانیم که معنی این ید چیست، بل این ید بی چون و بی چگونه است.

و دیگر جای خدای تعالی «پهلوی» خویش را یاد کرد چنانک گفت: قوله «ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الساجدین.» اهل تفسیر گفتند بدین جنب همی کار خدای را خواهد.و دیگر جای خدای تعالی همی «چشم» خویش را یاد کند بدین آیت: قوله «ولتصنع علی عینی.» هر موسی (را) علیه‌السلام همی گوید: یا موسی! چشم من باشی و ترا همی بینم.‌اندرین قول چنان پیداست که وقتی بود که خدای تعالی موسی را همی ندید، تا چنان کردش که بچشم همی دیدش. و عظیم تر مشکل بر اهل تقلید و تبطیل توحید ایشان قول خدایست که همی گوید: قوله تعالی «و ما قدروا الله حق قدره و الارض جمیعاقبضته یوم القیمه و السموات مطویات بیمینه سبحانه و تعالی عما یشرکون.» همی گوید خدای تعالی: کافران قدر او ندانستند و زمین بروز قیامت ‌اندر مشت او باشد، و آسمان ها بدست راست او‌اندر نوشته باشد، ‌اندرین آیت چنان پیداست که زمین بروز قیامت ‌اندر قبضة دست چپ خدای باشد، از بهر آنک همی آسمانها را ‌اندر دست راست یاد کند، و چون یک دست را بدست راست تخصیص کرد دست دیگر چپ باشد.

اهل تفسیر خود رایان گفتند: ما بدین آیت بگرویم، ولکن تفسیر آن ندانیم؛ و اقرار بنادانی جهل باشد نه علم. پس این گروه که قول خدای را همی ندانند، خدای را چگونه دانند؟ و جو اهل تقلید همی دعوی کنند که ما بر ظاهر کتاب کار کنیم، کتاب را بمذهب ایشان تاویل نیست. پس مر خدای را بمذهب ایشان دست راست و دست چپ و روی و چشم و پهلوی (است) و خدای تعالی از جایی بجایی شود چنانک همی گوید: قوله «وجاء ربک و الملک صفا صفا.» و این همه صفات مخلوقات است. و این همه آیت بریشان لازم کردست که ایشان مشبه‌اند نه موحدا ند، از بهر آنک بتفسیر مقرا ند و نباید ایشان را که گویند «ما نگوییم که خدای را سبحانه این جوارح است.» پس از آنک تاویل ما (را) منکر شده‌اند.

پس ظاهر کردیم که این گروه که همی دعوی توحید کنند مشرک‌اند بحق، از بهر آنک خدای را همی بصفات مخلوق گویند، و این انبازی دادن باشد مردم را با خدا، چه بعلم و شنوایی و بینایی و چه بجوارح و از جای بجای شدن. و ایمان این گروه بشرک مقرون است چنانک خدای تعالی همی گوید: قوله «و ما یومن اکثر هم با لله الا و هم مشرکون.» این قول بر این گروه است که بیشتر از خلق که عامه است با ایشان است و با قرار خویش جهال‌اند، چو همی گویند ما ندانیم تفسیر دستهاء خدا چیست، (و) محرفان کلمات خدای‌اند، چو همی گویند معنی وجه خدای قبله است و معنی ید خدا قوت است و جز آن، و قول خویش را بدین تفسیرها نقض کرده‌اند، از بهر آنک قول اولی ایشان آنست که همی گویند خدای بی چون و بی چگونه است و بتفسیر ایشان خدای بصفات مخلوق است با چونی و چگونگی. و گویند خدای را نودو نه نامست، و هر نامی را معنی دیگر است؛ و هر عاقلی داند که آنکس که نودو نه معنی با او (باشد) یک چیز نباشد، و از آن نودو نه چیز باشد بذات خویش، و این تکثیری باشد نه توحید در سخن این گروه، و توحید ایشان پس از آنک از خللها و زللها، ایشان بعضی یاد کردیم بگذاریم و قول دیگر گروهی را شرح کنیم و با لله ا لعون و علیه ا لتکلان.