گنجور

 
ناصرخسرو

یکی کدام که بسیاری‌اندرو موجود؟

یکی بمحض چرا گفت خالق جبار؟

یکی که نه تضعیفش روا و نه تنصیف

فزون نگیرد و نقصانیی ز روی شمار

باضطراب و بتقریب یک نه بر تحقیق،

چگونه باید دانستن این چنین گفتار؟

از قدماء حکماء فلاسفه سابق (در) علم حسال فیثاغورس حکیم بودست، خداوند اریثماطیقی اوست. و قول این حکیم فیلسوف آنست که گوید: «عالم حسی متصور است، و نظم عالم بر ترتیب حسابست. و ابتدا عالم از یکی است، و آن یکی صانع عالم است، که عالم متکثر از یکی او پدید آمده است.» و گفت: «چنانک یکی از عددها بذات خویش بی نیاز‌ست یعنی اگر هیچ عدد نباشد یکی باشد عددها همه بیکی محتاج است‌اندر وجود خویش، و اگر یکی نباشد هیچ عدد نباشد، و بهر عددی که یکی را از (و) بیرون کنند، آن عدد نیست شود.و خدای نیز که او یکی است از هرچ آفریده است بی نیاز است. و اگر عالم متکثر نباشد او باشد، ولکن اگر او نباشد عالم نباشد، چنانک اگر یکی نباشد کثرت نباشد.».و گفت: که »قیام و وجود حساب بیکی است که او علت عددست، و معدود بعدد معدود است، و معدود این عالم است که جوهری متجزیست، و معنی تجزی تکثرست. پس قیام عالم معدود متکثر بیکیست، که آن علت اوست و صانع اوست.»

وکسی از فلاسفه منکر نیست مگریکی مر خدای را، و همگنان دلیل بر یکی خدای از کثرت اجزا عالم گرفته‌اند، و گفتندکه «یکی‌ها اجزا عالم که وجود عالم بدانست هم دلایلست بر آنچ صانع او یکست.»و گفتند که «اگر ذات صانع بیش از یکی بودی بروئی از رویها، واجب آمدی که پیش ازو صانعی بودی که ذات او یکی بودی، و ترکیب این صانع متکثر ازو بودی.» و گفتند: که «چو عالم باکثرتست، و وجود کثرت از یکی است، واجب آید که صانع عالم متکثر (پیش از) آن موجود شدست.» و گفتند که «یکی بذات خویش نه تنصیف پذیرد ونه تضعیف.» و گفتند: نصف یعنی نیمی «یک» نیمه است، و سه یکی «یک» سه یک است، و یکی کمتر نشود‌اندر تقسیم یکی، از بهر آنک یکی منقسم نیست بل بذات خویش قایم است و متجزی نیست . و این قول فلسفی نیکوست، والله اعلم بالصواب.

و اما جواب اهل تایید علیهم السلام مرین سوال را که گفت «یکی محض کدامست؟و یکی متکثر کدام؟» آنست که گفتند: این یکی که ترکیب اعداد ازوست و متکثرست، یکی مرکب است از وحدت وز آن جوهر که وحدت را پذیرفته است، یعنی یکی مر او را بتازی «وحدت» گویند، پیش از یکی است که مر اورا «واحد» گویند، چنانک سیاهی پیش از سیاه است، و شیرینی پیش از شیرین است. و گفتند: چنانک سیاه بسیاهی موجودست و شیرین بشیرینی موصوفست، یکی متکثر که او آغاز عدد است نیز بیکی موجود است، و یکی پیش ازو بوده است بهر ره و بجوهر او متحدست تا مایه اعداد و معدودات شدست؛ که اگرآن یکی متکثر نبودی، کثیر اعنی بسیار ازو موجود نشدی، چنانک آنچ شیرینی ندارد شیرین بدو یافته نشود، و انچ سیاهی بدو نرسد سیاه بدو موجود نباشد.

و گفتند که وحدت را با آنک او علت واحد است بذات خویش قیام نبود، وواحد نیز بی وحدت واحدنبود، چنانک شیرینی را جز‌اندر شیرین وجود نیست، و شیرین بی شیرینی معلوم نیست. و این هر دو که علتها عالم متکثر‌اند بیکدیگر محتاج بودند‌اندر وجود خویش. پس عقل بضرورت اثبات کرد هست کننده این دو محتاج را بیک دیگر تا بوجود و ایجاد هر دو بیک دیگر کثرت موجود شود و متکثر بکثرت وجود یابد.و مر آن هست کننده وحدت را و پدید آرنده واحد را بدو «مبدع» گفتند، که او مر وحدت را علت وجود واحد کرد بابداع نه از چیزی تا واحد بوجود آن وحدت واحدی یافت، و وحدت‌اندر واحد قرار گرفت، و هر دو یک جوهر گشتندبمثل، چنانک صورت و هیولی متحد شدستند، و هر دو بدین اتحاد وجود یافته‌اند و معلوم و معقولست که صورت جز هیولیست.

و گفتند که هست اول آن جوهر بود که وحدت بدو متحد شد، و آن عقل کلیست که مر او را فیلسوف «عقل فعال» گوید، و آغاز هستیها اوست. و مر عقل را «واحد» بدان گفتند که «فاعل» شد از «وحدت» تا نامش بحکم وحدت واحد آید، یعنی «یکی شنونده با وحدت.» و چوواحد بوحدت واحد شد، یکی محض نیامد بل یکی متکثر آمد بذات و جوهر خویش، واصل کثرت گشت و نخستین کثرتی؛ ازو نفس پدید آمد بقوت وحدت، که مر نفس را محل «دوئی» است. و ازآن دانستیم کز واحدی عقل نخست نفس پدید آید، و مر اورا محل دوئیست که قابل آثار عقل نفس است. وچو یکی متکثر بوحدت باری موجود شد، مویدان الهی علیهم السلام گفتند: لازم اید که مبدع وحدت از وحدت برتر است و نزدیکتر چیزی بدووحدت است از بر سو مر تقریب و هم را چنانک نزدیکتر چیزی بوحدت واحدست از برسو، و باز نزدیکتر چیزی بیکی «دو» ست از بر سو. و) چو جوهر عقل را برتر از وحدت باثبات صفت راهی نبود مر مبدع را سبحانه «احد» گفت بضرورت، چنانک خدای گفت: قوله «قل هو الله احد» جعفر صادق علیه‌السلام چنین خواند سورة الاخلاص را بوجه تعظیم. از بهر تقریب و هم عقلا (مبدع حق را) «یکی محض» گفتند. و چون آن «یکی متکثر را» تنصیف یافتند سوی «وحدت» و «یک»، نیمه‌ئی ازو وحدت «را» بود از برسو، و یک نیمه جوهر را، و بود کآن مبدع بود نه از چیزی. نیز تضعیفش یافتند بدو از بر سو گفتند: چو یکی متکثر را تنصیف و تضعیفست، مر یکی محض را تنصیف و تضعیف نیست، از بهر آنک نیمه واحد اعنی وحدت اثر اوست، بدانچ وحدت اثرست از باری سبحانه.

و گفتند: دلیل بر دوئی عقل اول آنست کو بدو نوعست: یکی عقل غریزی که آن اصل است‌اندر مردم، و دیگر عقل مکتسب است کآن الفغده است بتعلیم، وجود وی‌اندر دوئی‌اندر عقل ثابت بود. و نفس کلی مر یکی عقل کلی را بمرتبت دوئی بود، و مر دوئی اورا بمرتبت سه‌ئی آید. (از آنست) که انواع نفس‌اندر موالید سه‌اند، یکی نباتی و دیگر حسی و سه دیگر ناطقه. آنگاه سپس از نفس هیولی موجود شد بامر باری سبحانه بواسطه نفس و عقل. و مر هیولی را مرتبت چهاری آمد، بدانچ مر عقل را مرتبت دوئی بود و نفس با مرتبت سه‌ئی ؛ لاجرم هیولی بچهار نوع‌اندر (است) :. یکی هیولی صانعی، و دیگر هیولی طباعی، و سه دیگر هیولی کلی، و چهارم هیولی اول اعنی بی صورت. آنگاه پس از هیولی طبیعت موجود شد‌اندر مرتبت پنجی، از آنست که طبایع پنجست: چهار ازین بسایط ازخاک (و آب) و باد و آتش و پنجم فلک. آنگاه جسم سپس از اتحاد طبایع بهیولی‌اندر مرتبت ششی است، از بهر آنست که مر جسم را شش جانب است: از زبر وزیرو راست و چپ و پیش و پس. آنگاه صورت افلاک‌اندر مرتبت هفتی است، از آنست که افلاک هفتست، و کواکب سیاره‌اندرو هفتست معروف و مشهور. آنگاه ترتیب ارکان‌اندر جوف (فلک) بمنزلت هشتیست؛ بدانچ مر هر رکنی را از ارکان دو طبیعتست، اعنی آتش گرم و خشکست، و هوا گرم و نرم (است)، و آب سردو تر است و خاک سردو خشکست.آنگاه سه مولود کز امهات طبایع و آبا افلاک زادست از معادن و نبات و حیوان هر یکی سه نوع است، تا موالید را بر ترتیب موجودات منزلت نهی آمدست، چنان که معادن سه نوعست: یک نوع خاکی است که بگدازد (و) بسوزد چون زاگها و سرمه و جز آن؛ و دیگر نوع هوائی است که نگدازد و نسوزد (چون..).و سه دیگر آبیست که بگدازد و نسوزد چون گوگرد و قیر و جز آن. و حیوان نیز سه نوعست: یک نوع که بزاید و شیر دهد از مردم و ستور و جز آن، و دیگر نوع آنست که خایه کند و شیر ندارد از مرغان و ماهی و جز آن، و سه دیگر آنست که بخیزد از جایها نمناک چو پشه و مگس و جز آن. و نبات نیز سه نوع است: یک نوع آنست که بنشانندش و بماند بعمرها چون درختان گوزو خرماو جز آن: و دیگر نوع آنست که هر سال کارندش و نا چیز شود چو گندم و جو و جز آن. و سه دیگر نوع آنست که بعمرها تخمش بروید چو گیاه‌ها بی اصل. پس ظاهر کردیم که همه موجودات‌اندر نه مرتبت موجود است، وزین سبب است که مر جسم را نه عرض لازم آمدست چنان که شرح آن پیش ازین .‌اندر جواب این مرد که بر آن معنی سوال کرده است دادیم. و مر سه موالید را علتها بسیار است. از هیولی و صورت و تالیف هر دو، وز جوهر و عرض (و) مرکب آن دو، وز جسم و روح و مجموع از هردو، وز سه مقدار جسم کآن طول و عرض و عمقست، وز اعراض جسم کآن خط و سطح و حجمست، و از سه زمان: از گذشته و مقیم (و) نو آینده . وزین گذشتیم.