گنجور

 
 
گوهر
صائب

زان لب جان بخش با خط معنبر ساختم

من به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم

در محیط عشق غواصی نمی آمد ز من

با کف بی مغز ازان دریای گوهر ساختم

بازشد از شش جهت بر روی من هر در که بود

[...]

نورس دماوندی

ز آب رو تا دیده و دل را توانگر ساختم

پای تخت از افسر شاهی چو گوهر ساختم

تا سبک روحی سپارم شد چو نور آفتاب

با علم افراشتم عالم مسخر ساختم

چیده ام دامان همت از بساط هر دو کون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه