گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

چون می‌دانی که از نکوئی دورم

گر بگریزم ز نیکوان معذورم

او همچو عصا کش است و من نابینا

من گام به خود نمیزنم مأمورم

سیدای نسفی

ای قبله زخدمتت بسی مهجورم

عمریست از این فیض سعادت دورم

رنجوریم از راه کسل نیست مرا

چون دور ز دیدار توام رنجورم

وفایی شوشتری

در بندگی خدای خود مأمورم

با آنکه هوای نفس را، مقهورم

گویند که مجبور نئی مختاری

بالله که در اختیار هم مجبورم

صغیر اصفهانی

یا پیر مکن ز درگه خود دورم

میدار به لطف دائمت مسرورم

من کلب در تو هستم ای شیر خدای

مگذار سگ نفس کند مقهورم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه