گنجور

 
سیدای نسفی

شبی ای رشک یوسف بی تو از بیت الحزن رفتم

گریبان چاک هر جانب چو بوی پیرهن رفتم

به چشم گوهرافشان همچو شبنم از وطن رفتم

به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم

نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم

مرا رسم وفاداری تو را باشد جفا آئین

ز من مهر است و دلسوزی نباشد از تو غیر از کین

ز شب تا روز باشد این سخن ورد من مسکین

تو ای گل بعد ازین با هر که می خواهد دلت بنشین

که من چون لاله با داغ جفایت زین چمن رفتم

ز موج گریه غم آستینم گشت دریایی

شد از چاک گریبان سینه ام دامان صحرایی

به کوی عاشقی امروز چون من نیست رسوایی

نه در سر شور مجنونی نه سامان زلیخایی

ازین هنگامه آخر شرمسار مرد و زن رفتم

حدیث روی آتشناک او گفتند در گلشن

کبود از سیلی باد صبا شد چهره سوسن

شتاب آلوده و چون سرو چیده از زمین دامن

بگشت باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهن

منش همچون نسیم از پی به بوی پیرهن رفتم

زبان غنچه را ای سیدا پیچیده گفتارش

ز پا افگنده سرو باغ را مستانه رفتارش

شود نظاره آب از پرتو خورشید رخسارش

ولی می باید و صبری که آرد تاب دیدارش

فغانی گر دلی داری تو باش اینجا که من رفتم