گنجور

 
سیدای نسفی
 

سیر پرشور و چشم لاغر و پشت خمی دارم

درین وادی فراوان درد و بی پایان غمی دارم

پریشان خاطرم امروز گویا ماتمی دارم

لب خشک و دل خونین و چشم پر نمی دارم

نگهدارد خدا از چشم بد خوش عالمی دارم

مرا افگنده بر خاک مذلت پله هستی

بلندی های بیجا کشکشان آورد در پستی

به گرد خویشتن می گردم و می گویم از مستی

دو عالم آرزو در سینه دارم از تهیدستی

بیابان در بیابان کشت ابر بی نمی دارم

دل لبریز دارم چون جرس از ناله و افغان

چو گل افتاده در پیراهن من چاک تا دامان

به گوشم هر دم آید این ندا از طره جانان

فراغت دارد از ناز طبیبان درد بی درمان

پریشان نیستم هر چند حال درهمی دارم

فلک دیوار پستم را کجا از پای بنشاند

ازین کردار خود را تا قیامت رنجه گرداند

نسیم از جای کوه قاف را برکنده نتواند

به من سیل حوادث می کند تندی نمی داند

که من در سخت جانی ها بنای محکمی دارم

ز من امروز چون بلبل دل آزاری نمی آید

برون از خانه من غیرهمواری نمی آید

درین گلزار از دستم به جز زاری نمی آید

نسیم صبحم از من خویشتن داری نمی آید

گره وا می کنم از کار مردم تا دمی دارم

اگر گل در زمین جان نشانم خار می روید

نهال سبزه کارم نیش از گلزار می روید

مرا از سینه مو همچون زبان مار می روید

به جای جوهر از آئینه ام زنگار می روید

گوارا باد عیشم خوش بهاری خرمی دارم

به گردون تیر آه خستگان سازد اثر صایب

برآید احتیاج سیدا از چشم تر صایب

چو شبنم گشته ام از مهر او صاحبنظر صایب

ز راز آسمانها چون نباشم باخبر صایب

که من از کاسه زانوی خود جام جمی دارم